خيلي وقتها لازم نيست در غربت باشي تا معناي تنهايي را درك كني ، حتي لازم نيست از عزيزانت دور باشي كه بفهمي تنهايي يعني چي ؟
ميتوني در شلوغ ترين سالن ها هم تنها باشي ، حتي كنار خانواده ات هم ميتوني ...
فكر ميكنم . . .
به فريب هايي كه از سوي نزديك ترين كسانم داده شدم ، به بي معرفتي ها ، به اينكه من رو مثل يه دلقك مسخره كردند و برام خنديدند
كاش ميتونستم بهشون بفهمونم كه من همه چيز رو ميدونم ، اگر خودم رو به خنگي ميزنم واسه اينه كه چيزي خراب نشه ، شاديها از هم نپاشه
اما تنهايي وقتي اتفاق مي افته كه هيچ كس تو رو درك نكنه ، ندونه درونت چي ميگذره ... ، ندونن ازشون چي ميخواي ، تنهايي وقتي اتفاق مي افته كه رابطه ها يك طرفه بشه
اي كاش اين دل كوچولومو سپر بلا نكرده بودم اي كاش همه ي حرفايي رو كه از گوشه و كنار ميشنيدم توي اين حجم كم جا نميدادم تا اونم ديگه جايي براي خود من نداشته باشه
از دست دادن من مثل از دست دادن يك وسيله مي مونه ، تنها مدت كوتاهي اطرافيانم رو عذاب ميده ، تا زماني كه ابزاري بهتر و كارآمدتر از من به دستشون برسه .
راستي ، چرا ما دوست داريم از اطرافيانمون فقط براي راه افتادن كار خودمون استفاده كنيم ، اصلن به اين موضوع فكر ميكنيم كه شايد اونها هم توقعاتي از ما داشته باشند؟
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 22:5 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( جیغ و داد ) | لینک ثابت
آمار و امکانات ...