تبليغاتX
و حرفهایی برای نگفتن . . .

قابل توجه مسافرین تور دبی !!!
 
ز شیر شتر خوردن و سوسمار        
                  عرب را به جایی رسیده است کار
که   تاج        کیانی    کند  آرزو          
                  تفو   بر   تو  ای  چرخ  گردون  تفو

 

توهین به ایرانیان در دبی ...!!!

 

 بی شرمی ماموران اماراتی فرودگاه دبی  علیه مسافران بیگناه ایرانی

منبع / نویسنده: وب سایت ایران ب ب ب

فاجعه رفتار تکان دهنده ماموران فرودگاه دبی با مسافران و گردشگران ایرانی



ماموران فرودگاه دبی به دلیل انچه دریافت گزارشی مبنی بر احتمال حمل مواد مخدر توسط یکی از مسافران ایرانی پرواز تهران – دبی در ( پنجشنبه 14 شهریور )ضمن رفتاری بسیار شدید و وحشیانه اقدام به بازرسی و لخت کردن تمامی 152 نفر مسافران این پرواز اعم از زن و مرد نمودنند  .
به گزارش شاهدان عینی که خود هم از مسافران این پرواز نیز بوده اند پلیس دبی پس از نگهداری 4 ساعته تمامی مسافران در فرودگاه دبی ( به صورت سرپا ) و سپس گنترول گذرنامه ها انها تمامی مسافران را اعم از زن و مرد و کودک را به سالن بازرسی ویژه هدایت کرده اند  .


در سالن ویژه بازرسی فرودگاه سالن شماره 2 فرودگاه دبی از همه خواستنند تمام لباسهای خود و حتی لباسهای زیر خود را دراورند و اقدام به بازرسی مسافران این پرواز که اکثرا خانواده ها هم بودنند نمودنند . همچنین در پی گستاخی پلیس فرودگاه امارات تمامی زن ها و دختر ها را توسط پلیس مرد کاملا برهنه کردنند و حتی از فرو بردن دست در درون اندام تناسلی بانوان و دختران هم کوتاهی نکردنند .

 

 

image003.jpg

 

 


شاهدان عینی از فریاد و گریه و شیون زنان و دختران ایرانی در سالن بازرسی 2 حکایت میکنند که تمامی فضای سالن شماره 2 فرودگاه دبی را پر کرده بود  .
یکی دیگر از شاهدان این پرواز میگویید که زنان و دختران را پس از بازسی وحشیانه از سالن بازرسی به سوی سالن خروجی فرودگاه دبی هدایت میکردند در حالی که به انها حتی اجازه نداده بودنن لباس های زیر خود را هم به تن کنند و در حالی انها را یکی یکی ازسالن بازرسی ویژه خارج میکردند که زن ها و دختران گریه کنان فقط لباسهای خود را در دست داشتنند و نه بر تن !

یکی دیگر از مسافران زن این پرواز میگویید که در اثر برخورد وحشیانه و خشن پلیس دبی در حال بازرسی بدنی از مسافران دختر بکارت یکی از دختران ایرانی پاره شده است و فریادها و گریه های این دختران و زنان در فرودگاه و متعاقب ان اعتراض شوهران و خانواده های دیگر ایرانی بازرسی شده باعث شد که پلیس فرودگاه با باتوم اقدام به ضرب و شتم وحشیانه تمامی مسافران دربند در سالن بازرسی را به همراه داشته باشد  .
از طرفی در نهایت بعد از 3 ساعت از بازرسی ویژه بدنی تک تک مسافران ایرانی مشخص شد که هیچ یکی از انها هیچ مورد خلافی به همراه نداشته اند و ماموران فرودگاه دبی عمدا و فقط به خاطر ارعاب و تحقیر ایرانیان عازم دبی این حرکت زشت و بدور از انسانیت را انجام داده اند .

 

 

2577659836_0b62ca9894_o.jpg

 


واکنش سفارت جمهوری اسلامی در دبی :


پس از مراجعه حضوری چندی از مسافران ایرانی به سرکنسولگری جمهوری اسلامی در دبی ابتدا از ورود این افراد به ساختمان کنسولگری جلوگیری به عمل امد ولی پس از ورود چند نفر و باز گو کرد واقعیت ماجرا برای مسئولان جمهوری اسلامی در دبی به انها قول داده شد که پیگیر ماجرای اتفاق افتاده شوند . همچنین یکی از 3 نفر از دختران که با جراحت ... مواجه شده بودنند برای اثبات موضوع به پزشکی قانونی ارسال شد که حقیقت ادعا اثبات شود  .
از طرفی بعضی از خبرنگاران رسانه های گروهی با معاون سرکنسولگری جمهوری اسلامی در دبی قرار مصاحبه گرفتنند که ایشان از پذیرفتن خبرنگاران خودداری کردنند و با تعجب فراوان ایشان خطاب به مراجعه کنندگان تمامی ماجرای اتفاق افتاده را تکذیب کردنند و گفتنند موضوع مهمی اتفاق نیفتاده و ماجرای گفته شده فقط شایعه است !
ولی یک روز بعد از تکذیب ماجرا توسط کنسولگری ایران در دبی - سفارت جمهوری اسلامی در ابوظبی با تایید ضمنی خبر برخورد وحشیانه ماموران فرودگاه دبی با مسافران ایرانی و پاره شدن بکارت یکی از دختران 15 ساله این ماجرای را یک اقدام عادی در فرودگاه دبی خوانند ولی گفتنند که در این زمینه با فرمانده پلیس فرودگاه دبی صحبت و موضوع پیش امده را پیگیری
 کنند !!!!!! 

 

سفر به دوبی را تحریم کنید

این فاجعه می توانست برای شما اتفاق بیفتد. بیایید جلوی چنین حوادث تلخی را بگیریم. سفر خود به دوبی را لغو کنید. اطمینان داشته باشید که روزی فرا خواهد رسید که با التماس از شما خواهند خواست به کشور ورشکسته شان سفر کنید. چرا که دوبی با پول ایرانی ها به این موقعیت رسیده است.شیخ نشینی که هفتاد سال پیشتبعید گاه دزدان و تبه کاران ایرانی بود. مطمئن باشید هر جا که سفر کنید از دبی زیبا تر و جذاب تر خواهد بود . به دبی کثیف سفر نکنید .


نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387 ساعت 7:25 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( جیغ و داد ) | لینک ثابت


مدتها بود كه در وبلاگم چيزي ننوشته بودم ‏ اما امروز مطلبي رو در وبلاگ خانم شراره انصاری خوندم كه نتونستم مطلب ايشون رو بي پاسخ رها كنم .

خانم انصاري  عزيز قبل از هرچيزي بايد عرض كنم  كه بنده هيچ مسئوليتي  ‏( چه پخش فيلم و چه پخش موسيقي) را  در جشن تولد چنته عهده دار نبوده ام  .

جهت اطلاع بايد عرض كنم آقاي فواد خاكنژاد همون پسر شيطون و تيزي كه فكر نكنم اين القاب مناسب شخصيتشون باشه با تكرار سه گانه ي مصاحبه ي خانم پرنيخ  اسباب  شادي و خنده  حضار را فراهم كردند .

خاموش شدن ويدئو پژكتور  در  پارت دوم برنامه  ( حالا به هر علت) كه باعث شد مدتي تصوير خانم روشن را نداشته باشيم نيز نشانگر مديريت تواناي آقاي خاكنژاد بود كه ترجيح داده بودند اين جشن بدون منشي صحنه اداره بشه  تا هيچ كس مسئوليتي در قبال اتفاقات صحنه نداشته باشه  

راجع به مسئوليت پخش موسيقي  باستحضار شما مي رسانم كه اين رسالت به عهده دوست عزيزم اروند موسوي بود  اما نكته ي قابل تامل اينجاست كه مديريت محترم جشن حتي براي يكبار هم با ايشان برنامه را مرور نكرده و هنگام استارت جشن يك ريز برنامه كه بر روي جعبه ي خالي كبريت نوشته شده را به اتاق فرمان ارايه نموده اند. لازم ميدونم جهت معرفي آقاي موسوي خدمت خوانندگان عزيز عرض كنم كه ايشون صدا بردار چله ي هنري بوده اند و 40 شب برنامه ها ي موسيقي ، شعر و ... چله را كه ٤ تا ٥ ساعت به طول مي انجاميد را صدا برداري كرده اند  .

اما راجع به اتفاق جالب پخش صدا در بين گيتار نوازي دوست عزيزم رسما اعلا م ميكنم كه در آن لحظه من هم مثل شما در سالن نشسته بودم و لذت ميبردم  .

خانم انصاري عزيز مطالب بالا را نوشتم تا از مسبب اصلي اون تشكر كنيد  نه از من !

اما يك مطلب كه ذهن من رو شديدا مشغول كرد طرز نگاه شما  به اين جشن بود كه از اون  بعنوان يك ( جشن خوب )  ياد كرديد .

متاسفانه اين جشن يكي از افتضاح ترين جشنهايي بود كه من در اون مشاركت داشتم ، جشني بدون كوچكترين برنامه ريزي .  جشني كه مدير برنامه اش ( آقاي خاكنژاد) مانند بچه هاي مدرسه اي از زير بار مسئوليت شانه خالي مي كرد .

خانم انصاري عزيز  همانطور كه خودتون هم اشاره كرديد چنته يك مجله با ماهيت  سياسي طنز كاريكاتور  است كه متاسفانه در جشن چنته هيچ يك از المانهاي فوق به چشم نميخورد و بيشتر به مسايل اجتماعي و فرهنگي پرداخته شد

به هر حال اميدوارم اگر روزي ماهيت اين نشريه به اجتماعي فرهنگي تغيير كرد  ديگ تبديل به نشيه زرد نشود .

توقع من از شما همون نگاه عميق و موشكافانه اي بود كه هميشه به اطراف داشتيد .

 

با تشكر حسين صدرايي


نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت 17:27 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( جیغ و داد ) | لینک ثابت


خيلي وقتها لازم نيست در غربت باشي تا معناي تنهايي را درك كني ، حتي لازم نيست از عزيزانت دور باشي كه بفهمي تنهايي يعني چي ؟

ميتوني در شلوغ ترين سالن ها هم تنها باشي ، حتي كنار خانواده ات هم ميتوني ...

فكر ميكنم . . .

به فريب هايي كه از سوي نزديك ترين كسانم داده شدم ، به بي معرفتي ها ، به اينكه من رو مثل يه دلقك مسخره كردند و برام خنديدند

كاش ميتونستم بهشون بفهمونم كه من همه چيز رو ميدونم ، اگر خودم رو به خنگي ميزنم واسه اينه كه چيزي خراب نشه ، شاديها از هم نپاشه

اما تنهايي وقتي اتفاق مي افته كه هيچ كس تو رو درك نكنه ، ندونه درونت چي ميگذره ... ، ندونن ازشون چي ميخواي ، تنهايي وقتي اتفاق مي افته كه رابطه ها يك طرفه بشه

اي كاش اين دل كوچولومو سپر بلا نكرده بودم اي كاش همه ي حرفايي رو كه از گوشه و كنار ميشنيدم توي اين حجم كم جا نميدادم تا اونم ديگه جايي براي خود من نداشته باشه

از دست دادن من مثل از دست دادن يك وسيله مي مونه ، تنها مدت كوتاهي اطرافيانم رو عذاب ميده ، تا زماني كه ابزاري بهتر و كارآمدتر از من به دستشون برسه .

راستي ، چرا ما دوست داريم از اطرافيانمون فقط براي راه افتادن كار خودمون استفاده كنيم ، اصلن به اين موضوع فكر ميكنيم كه شايد اونها هم توقعاتي از ما داشته  باشند؟


نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 22:5 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( جیغ و داد ) | لینک ثابت


وقتي زندگي واست خيلي سخت شد يادت باشه که درياي آروم ناخداي قهرمان نمي سازه


نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 12:23 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( جیغ و داد ) | لینک ثابت


زاهدي را ميشناسم كه در ويرانه هايي از معبد آبرو زندگي ميكرد

شب هنگام تركشهايي از تهمت معبدش را به ويرانه مبدل نموده بود

دريغا كه هيچكس توان مقابله با ويرانگران  را نداشت

جهل و تخيل باطل همچون زهي كارآمد پيكان تهمت را با شتاب بسوي سينه اش پرتاب ميكرد

و عقل و منطق از معبد رخت بر بسته بود

زاهد را به گناه سادگي تير باران ميكردند

صداقت به مانند حكم مرگي  است در انجمن تزويرگران

من آن زاهد را بيش از ديگران مي شناسم


نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 22:5 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


ممکنه نخود آش تو زندگی خیلی از شماها باشه ،

اما دیگ آش زندگی ما جدیدن پر از این نخودها  شده ،

هرچی میگم بابا آش که فقط نخود نیست ، رشته و سبزی و حبوبات دیگه هم میخواد،

اما به گوش آشپزهای ما نمیره که نمیره

از قدیم هم که گفتن : آشپز که دو تا شد آش یا شور میشه یا بی نمک

به هر حال از اونجایی که من آش دوست ندارم تصمیم گرفتم خودمم یه چند تا دونه نخود به این آش اضافه کنم

هر چی شد شد

گور بابای اون کسی که قراره این آشی رو که دارن می پزن بخوره


نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 14:36 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( جیغ و داد ) | لینک ثابت


شايد آن روز كه سهراب نوشت :

تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت

بايد اينجور نوشت : هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست


نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 8:58 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


آي ...آي .. اي .... اي واي و واويلا ....
کلمات ظروف تنگي براي بيان احساس هستند ... ميفهمي چي ميگم ؟ ... مثلا از بين 65 ميليون رنگ که چشم ميبينه ما به 12 هزار تا .. يا بيشترش ميگيم قرمز ... خوب کلمه اينجا تمومه يعني 5 تاش رو ميتوني با صفت تکميلي کمرنگ ، پررنگ و سير مشخص کني .... اون بقيه بي نام و نشونن ... بدون توصيف ميمونن تا با شماره صداشون کني ... آره شماره و رياضيات ميتونه اونجا که کلمات کم ميارن به فرياد آدم برسه ... کاش ميشد همه جا از عدد استفاده کرد .... بقول محسن نامجو .... اين قرار عاشقانه را عدد بده ...

عشق يه واکنش شيمياييه ... آزاد سازي يه هورمون يا تجزيه يک پروتئين در مغز ... عين بقيه واکنشهاي شيميايي بدن ... هضم غذا ... ترس ... خنده ... گريه ... با فرق فرو رفتن در خلسه لذت و مثبت انديشي .... همين خلسه است که آدم رو بي دفاع ميکنه .... بعضي از رفتاراي آدميزاد غير ارادي هستند يعني نميتوني با شيوه اجراييش مخالفت کني ... سعي کن موقع عطسه چشمات رو باز نگه داري ... محاله ..... عين همين احساس عشق ... سعي کن وقتي عاشقي به خودت مسلط باشي ... بي دفاع نباشي ... محاله ... اگه تونستي بدون احساست عشق نبوده ...
بهر حال اين واکنش شيميايي هم ... دوره عمر داره و بالاخره يه وقتي به آخر واکنش ميرسي .... اونوقته که بايد فيزيکي باهاش برخورد کني ... خداکنه اونوقت متوجه نشي که شعله واکنش هستي تو رو سوزونده ... خداکنه اونوقت متوجه بشي که کاتاليزور شيريني زندگيت بوده .... درهر صورت وقتي واکنش تموم شه ... وقتي آتيشش سرد بشه ... وقت بازسازيه ...


نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 8:42 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


والله يك روايت ميتونه اين باشه كه كلمات را لخت كرده و آنجايشان راليسيده اند ارگاسمشان كرده اند وپولشان داده اندو معصوميت كه ازدست رفت درخيابان هاي مد رهايشان كرده اند .
وپشت مدگرايي برازنده ومدرن ارتزاقيست بدوي از آب دهان مخاطب كه جورناليست گويندش!

قبلنها اگرحرفها ناگفته ميماند از كمي كلمات وسرريزمعاني بود كه حتي اسهال فكري وتكررگذار در شبكه هاي زباني نيز نتيجه نميداد و هميشه معنا را مغز هضم ميكرد ولي يبوست زباني بود ويك دنيا حرف ناگفتني به خاطر بلنداي معاني وعصمت و خانواده نجيب ونا آلودني به وصلت كلمات غيراشرافي!

اكنونها ولي كلمات پس ازدموكراسي همگي حضورخود را درهمه جا به اثبات ميرسانند و درتعيين سرنوشت مشاركت دارند وآنقدراسهال زباني وجوددارد كه اصلا جذب وهضم مغزي صورت نميگيرد !

وهيكل آدمي درشرايط حاد گرسنگي بيولوجيكيش روبه تحليل ومرگ دارد . تني نحيف !
احساس گرسنگي وجودندارد - همه گونه سوپ و خورشت وپلو وپيتزا موجود و دردسترس است .

متاسفانه نويسنده اين سطور پي به جنده بودن مثال جاري خودبرده و سعي درردكردن جنده دارد.

جنده نميرود.

من حيفم مي آيد كودكم كلمه بياموزد !

كساني به كلمات خيانت كردند واكنون كلمات به ما خيانت ميكنند .

روشنفكر بودن دقيقا از زماني آغازشد كه عده اي بر گرده طبقه كارگر قرارگرفتند و كمتركارميكردند تا بيشتر و بهتر بيانديشند ومحصول فكريشان مورد استفاده تنهاي رنجور و خسته كارگران قراربگيرد ومخدري باشد براي فراموشي زخمها ...

اين مثال هم جنده اي بود بي پرده !


من نميتوانم حرف دلم را بگويم
دقيقا به اين علت كه كلمات واسطه انتقال معاني نيستند
كلمات دزدند
عشق منو ميدزدن !
بچه هاي محل دزدن !
كس ننه ها !
جايي نشتي واختلاس وجود دارد
يك شهرام جزايري دارد رانت خواري ميكند !
زبان طنز خودش يكي از كسكش ترين شيوهاي مخ زدن است
اهوازي ها خونگرمن مخلص همه جنوبي هاي خونگرم هم هستيم !

كس كش خب چيكاركنم؟
دارم توي تاريكي روي ديواراتاق دست ميكشم
ميخام شبكه مناسب و گاييده نشده پيدا كنم كه توي پروتوكل FTPحرف دلم رو بفرستم واست درست روي هاردت !

اي بابا من خودم قبلن اينا روجنده كرده بودم

برادرشلغم هم كه اخيرا خودجنده بودن جنده رو جنده كرده !

نهايتا "گفتن" اساسي ترين نياز بشرست

بخوان به نام پروردگارت بخوان كه خوب داري ميخوني ارواح عمت !


مادركلمه گائيده شد تا خودكلمه زائيده شد اون وقت انتظارداري اين مردمي كه با همين كلمات نون درميارن گوشت وسبزي و ميوه و اشتراك اينترنت و اميد ودرمان وپوشاك ومسكن ميفروشن وزندگي ميگذرونن
تازه ترانه هم ميسازن وعاشق ميشن ودختراشون رو قالب ميكنن
تازه شب زفاف هم با همين كلمات قانوني ميشه كه " بله"
شبش هم مخ زدن و زيرزبوني و گشايش همش با همين كلماته
اون وقت انتظارت اينه كه چي زائيده بشه ؟
مريم مقدس ؟

هنوزم خواستي واست ميگم

ولي مطمئنم كه نه حرف دله
نه تو ميفهمي
نه ....

نه
!



سانسور


نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 8:19 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( جیغ و داد ) | لینک ثابت


شهرمان دو روسپي داشت
اولي ميخنديد و مردم با او ميخنديدند
دومي ميگريست و مردم به او ميخنديدند
اولي هوسران بود و دومي محتاج و مردم هنوز ميخنديدند ...


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 8:35 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( جیغ و داد ) | لینک ثابت


فرهنگ
تمدن
متمدن
تاريخ
پشتوانه فرهنگي
2500
400
پرشين
انگلو ساکسون
تمدن چيه؟
کي متمدنه؟
نشانه هايه متمدن بودن چيست؟
آيا سنگسار کردن نشانه تمدن است؟
آيا مرگ با صندلي الکتريکي نماد تمدن است؟
آيا هر چه پيشرفته تر بهتر؟
آيا مرگ؟
بين خطوط رانندگي کردن نشانه تمدن است؟
لايي کشيدن چه؟
من انسان متمدني هستم چون روزي به خانه آمدم و ديدم دخترم در حال سکس با پسر همسايه است پس بعد از عذر خواهي از اتاق خارج شدم.
من انسان متمدني نيستم چون پشتوانه فرهنگيه من بيش از چهار صد سال نيست.
من از مرد خط بالايي متمدن تر هستم چون بيش از دو هزار سال فرهنگ و تمدن پشتوانه من است.
آيا ديده ايد آنرا؟
کسي ميداند اين پشتوانه را کجا نگه داري ميکنند؟
من متمدن نيستم چون کشورم مهد نژاد پرستيست مهد برده داري
آيا سياه؟
آيا سرخ؟
آيا سفيد زيبا؟
من متمدنم چون نژاد پرست نيستم در کشور من ساليان سال اقوام مختلف در صلح و صفا کنار هم زيسته اند .
ما همه از يک کالبديم.
ترک خر
عرب کثيف ملخ خوار
مشهديه افغاني
لر بد تر از ترک
کرد بد تر از هر دو
رشتيه بي غيرت
بچه شهرستاني
من متمدنم من صاحب تمدنم آن موقع که من در کشورم راه آسفالت داشتم او حتي در خانه اش حمام هم نداشت
هه خانه ؟
او حتي خانه هم نداشت.
نه
نه
من متمدنم چون کشورم قوي است
هم از نظر اقتصادي
هم از نظر علمي
هم از نظر نظامي
کشور من آتش افروز است ما به همه جايه دنيا سرک ميکشيم ما قوي هستيم ماخود را ژاندارم دنيا ميدانيم ما قوي هستيم ميکشيم تا خود بمانيم گره اي که با دست باز نميشود را با دندان باز ميکنيم ما متمدنيم
چون قوي ترينيم.
نه
نه
ما متمدنيم ما روزگاري بزرگ ترين امپراطوريه جهان بوديم
کانال سوئز؟
شهر سوخته
سوخته؟
تمدنه سوخته؟
فرهنگ؟
کمک به هم نوع؟
زيبا ترين زن دنيا در کابل؟
نشانه اي از تمدن؟
يک تصادف
کارت بيمه؟
عصاييه ماشين ؟
آيا تمدن؟


نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 8:16 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


وقتي اولين شعاع صبحگاهي ظاهر شد .
چوپان گله خود را در جهت خورشيد در حال طلوع هدايت کرد
در انديشه بود که :
آنها ، تا زماني که در کنارم هستند نيازي نميبينند تا تصميمي بگيرند ، تنها نيازشان آب و خوراک است...
بديهي است وقتي چوپانشان بهترين چرا گاه ها را ميشناسد ، مسلما از او تمکين ميکنند. حرفش را ميشنوند ، و در کنارش دوستانه باقي ميمانند.
حتي اگر... همه ي روزها يکي پس از ديگري شبيه هم باشند ، يا روزها کش بيايند و زمانشان در فاصله بر آمدن و فرو نشستن خورشيد طولاني شوند.
حتي اگر... زبان آدم ها را که از حوادث صحرا ها سخن ميگوين نفهمند و يا در طول عمر کوتاه خود ، هرگز کتابي نخوانده باشند...
در همه حالات در پناه چوپان خود هستند و از آب و خوراک خود هم راضي اند.
در مقابل، آنها هم قدر شناسند ، جواب محبت را با محبت ميدهند
هر از گاه در کمال سخاوت پشمشان را به "همراه" خود هديه ميکنند و گاه هم گوشتشان را
آن ها مشغله اي به جز آب و خوراک ندارند ، آنها از غريزه طبيعي خود دست کشيده اند و خود را در اختيار چوپانشان گذاشته اند ، فکر نميکنند که راه تازه اي بپيمايند
يا به چرا گاه جديدي رسيده اند و حتي تشخيص هم نميدهند که فصل ها تغيير کرده اند ، چون هميشه در همه فصول ، روز ها را شبيه به هم ديدند،چراگاه ها را پر علف و چشمه ها را با آب فراوان...


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 8:55 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


در شهرمان

در شهر ما

در شهر من

سمنان

چه چيز ها که نميبيني

ديروز در شهرمان چيزهايه عجيبي ديدم.

ديروز در يک آن پسري ديدم .
پسري ديدم که عشق ميورزيد.
پسري که به دختر رهگذري عشق ميورزيد .
عشقي پاک
عشقي پاک تر از عشق مادري به فرزندش.

ديروز مرد خياطي ديدم .
مرد خياط شاگردي داشت.
مرد خياط به شاگردش ميگفت آقايه ...
ديروز پدري ديدم .
پدري متشخص
پدر پسري داشت
هوي توله سگ بيا اينجا

ديروز در شهرمان سمنان
ديروز پشت چراغ
دخترکي ديدم ميرقصيد
چه زيبا ميرقصيد
عروسکي بود
عروسکي بود در آن ميان
در ميان آهن پاره ها
فقر عروسک گردان او بود.
چه عروسک گردان زبر دستي.

ديروز مردي ديدم ميگريست.
زندگي او را ميگرياند.
مردي ديدم .
شايد مدتها بود مرد نديده بودم.
شايد ديگر مردي نبينم.


ديروز دزدي ديدم
دست نداشت.
ديروز دزدي ديدم
دزدي ديدم
با دستانش گلويه يک ملت را ميفشرد.

ديروز فاحشه اي ديدم.
فاحشه اي پاک.
ديروز زن پاکي ديدم
زن پاکي
زن پاکي فاحشه.

ديروز مردي ديدم
مردي ديدم
غذايش را با محتاجي تقسيم کرد.
ديروز ربا خواري ديدم
رباخواري ديدمم
خيرات ميداد.

ديروز رفتگري ديدم کنار خيابان
کنار خيابان
نماز ميخواند
ديروز در آئينه
در آئينه
پسري ديدم در آرزويه دو رکعت نماز


نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 9:50 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


ما بدهکاريم
به کساني که صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است


نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 8:30 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( شعر دل ) | لینک ثابت


به دنبال چه آمده ايد به اينجا ؟!
بگذاريد که خاک بخورد، فراموش شود، اينجا ديگر حياتي نيست، مردي نيست، زني نيست، اينجا توقفگاه نوشته هاي بدردنخوري است که براي اسقاط آورده شده اند، اينجا گورستان يادهاست، فرياد يا نجوا چه فرقي دارد، زماني که گوشها نمي خواهند بشنوند فرياد همان را بدست آورد که نجوا بدست مي آورد، پوچستاني در هيچستان، ما بزرگ شده ايم و تقريبا پير، احساس ديگر غريب است براي اين جسم اين خاک اين آب اين سرزمين...
قصه هاي بي پايان را دوست دارم، قصه عشقهاي بي پايان را دوست دارم، اما حيف که پامچال ها عمرشان يکسال است...
مي شنوي عزيزم ؟! آيا عزيزي هست هنوز که مرا ياري دهد ؟!
گالان اوجا دلم تنگ است براي قصه هاي صحرا... مي خواهم گندم ها را آتش بزنم ...


نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 19:46 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


حس يکنواخت عجيبي دارم !
حسم حس انتظاره ! از روي يه اميد ! يه اميد بي پايه !
منتظرم !
.
.
.
خيلي وقته دلم واسه يه خبر خوب تنگ شده !
يه خبر خوبي که همچين يهو بهم بدن ، طوري که ذوق مرگ بشم !
شايد بتونه زندگيمو از يکنواختي در بياره !
.
.
.
اي بابا ! بيخيال !


نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 14:48 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


نمي دونم چرا بعد از اين همه ضربه، هنوز اين اصل را ياد نگرفته ام که

-آدم ها دروغ مي گويند، صرفا به خاطر اينکه مي ترسند تو راستش را بداني!
-مي ترسند تو راستش را بداني، چون فکر مي کنند دانستن تو به نفعشان نيست!
-آدم ها "به راحتي" دروغ مي گويند؛ راحت تر از آنکه تصورش را بکني!
-آدم ها نمي دانند يا گاه مي دانند و برايشان بي اهميت است که
گاه تمام زندگي و رويا هاي تو بر روي يکي از همين دروغ ها شکل مي گيرد،
پررنگ مي شود،... و گاه به تمامي در هم مي شکند!
-و همين آدم ها؛ حتي يادشان نمي ماند که راست نگفته اند!
-و گاه اين آدم ها، بسيار نزديکند و عزيز!
-و عزيزان را مي توان دوست نداشت؛ گاهي!
-و او که ديگر نه عزيز ايست و نه حتي دوست؛
دوست داشتنش محال است!


نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 15:27 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( جیغ و داد ) | لینک ثابت


از سکوت می ترسم

سکوت آتشی است که زیر خاکستر پنهان است

و سوختن عاقبت اعتماد به سکوت است

 

 

از اعتماد می ترسم

او نیز فریبی است بزرگ

حاصل آن جز شکست نیست

 

 

از امنیت می ترسم

امنیت نقابی فریبنده است

بر چهره دزدان روزگار

 

 

از مرگ نمی ترسم

زیرا چیزی جز حقیقت در آن نیافته ام

به مرگ اعتماد دارم

 

زیرا سکوت نیست ، فریاد است

امنیت اش حقیقی ست

شاید بشود به آن اعتماد کرد

 

شاید !


نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 11:40 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .

دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
  بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
 اما قورباغه ی دیگر با حدکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد
  وقتی از گودال بیرون آمد ،‌ بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
 معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند

 

از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه
 از نویسندگان ناشناس


نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 12:44 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( داستانک ) | لینک ثابت


نور می رود ظلمت می آید

معرفت می رود جهل می آید

شجاعت می رود دروغ می آید

محبت می رود خصومت می آید

وفا می رود جفا می آید

عمر می رود و دیگر هیچ نمی آید...

و تو نشسته ای و رفت و آمد ها را ثبت می کنی ،فقط مینویسی بی آنکه بدانی نفس نوشته ات چیست؟

در بی خبری غرقی و نمی دانی که این رفت و آمد ها در درون توست در خود تو.


نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 8:5 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


آمار و امکانات ...
وبلاگ ما را صفحه خانگی خود کنید        اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها !    لینک RSS

افراد آنلاين:
تعداد بازديدهای کل: