تبليغاتX
و حرفهایی برای نگفتن . . .

زاهدي را ميشناسم كه در ويرانه هايي از معبد آبرو زندگي ميكرد

شب هنگام تركشهايي از تهمت معبدش را به ويرانه مبدل نموده بود

دريغا كه هيچكس توان مقابله با ويرانگران  را نداشت

جهل و تخيل باطل همچون زهي كارآمد پيكان تهمت را با شتاب بسوي سينه اش پرتاب ميكرد

و عقل و منطق از معبد رخت بر بسته بود

زاهد را به گناه سادگي تير باران ميكردند

صداقت به مانند حكم مرگي  است در انجمن تزويرگران

من آن زاهد را بيش از ديگران مي شناسم


نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 22:5 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


آي ...آي .. اي .... اي واي و واويلا ....
کلمات ظروف تنگي براي بيان احساس هستند ... ميفهمي چي ميگم ؟ ... مثلا از بين 65 ميليون رنگ که چشم ميبينه ما به 12 هزار تا .. يا بيشترش ميگيم قرمز ... خوب کلمه اينجا تمومه يعني 5 تاش رو ميتوني با صفت تکميلي کمرنگ ، پررنگ و سير مشخص کني .... اون بقيه بي نام و نشونن ... بدون توصيف ميمونن تا با شماره صداشون کني ... آره شماره و رياضيات ميتونه اونجا که کلمات کم ميارن به فرياد آدم برسه ... کاش ميشد همه جا از عدد استفاده کرد .... بقول محسن نامجو .... اين قرار عاشقانه را عدد بده ...

عشق يه واکنش شيمياييه ... آزاد سازي يه هورمون يا تجزيه يک پروتئين در مغز ... عين بقيه واکنشهاي شيميايي بدن ... هضم غذا ... ترس ... خنده ... گريه ... با فرق فرو رفتن در خلسه لذت و مثبت انديشي .... همين خلسه است که آدم رو بي دفاع ميکنه .... بعضي از رفتاراي آدميزاد غير ارادي هستند يعني نميتوني با شيوه اجراييش مخالفت کني ... سعي کن موقع عطسه چشمات رو باز نگه داري ... محاله ..... عين همين احساس عشق ... سعي کن وقتي عاشقي به خودت مسلط باشي ... بي دفاع نباشي ... محاله ... اگه تونستي بدون احساست عشق نبوده ...
بهر حال اين واکنش شيميايي هم ... دوره عمر داره و بالاخره يه وقتي به آخر واکنش ميرسي .... اونوقته که بايد فيزيکي باهاش برخورد کني ... خداکنه اونوقت متوجه نشي که شعله واکنش هستي تو رو سوزونده ... خداکنه اونوقت متوجه بشي که کاتاليزور شيريني زندگيت بوده .... درهر صورت وقتي واکنش تموم شه ... وقتي آتيشش سرد بشه ... وقت بازسازيه ...


نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 8:42 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


فرهنگ
تمدن
متمدن
تاريخ
پشتوانه فرهنگي
2500
400
پرشين
انگلو ساکسون
تمدن چيه؟
کي متمدنه؟
نشانه هايه متمدن بودن چيست؟
آيا سنگسار کردن نشانه تمدن است؟
آيا مرگ با صندلي الکتريکي نماد تمدن است؟
آيا هر چه پيشرفته تر بهتر؟
آيا مرگ؟
بين خطوط رانندگي کردن نشانه تمدن است؟
لايي کشيدن چه؟
من انسان متمدني هستم چون روزي به خانه آمدم و ديدم دخترم در حال سکس با پسر همسايه است پس بعد از عذر خواهي از اتاق خارج شدم.
من انسان متمدني نيستم چون پشتوانه فرهنگيه من بيش از چهار صد سال نيست.
من از مرد خط بالايي متمدن تر هستم چون بيش از دو هزار سال فرهنگ و تمدن پشتوانه من است.
آيا ديده ايد آنرا؟
کسي ميداند اين پشتوانه را کجا نگه داري ميکنند؟
من متمدن نيستم چون کشورم مهد نژاد پرستيست مهد برده داري
آيا سياه؟
آيا سرخ؟
آيا سفيد زيبا؟
من متمدنم چون نژاد پرست نيستم در کشور من ساليان سال اقوام مختلف در صلح و صفا کنار هم زيسته اند .
ما همه از يک کالبديم.
ترک خر
عرب کثيف ملخ خوار
مشهديه افغاني
لر بد تر از ترک
کرد بد تر از هر دو
رشتيه بي غيرت
بچه شهرستاني
من متمدنم من صاحب تمدنم آن موقع که من در کشورم راه آسفالت داشتم او حتي در خانه اش حمام هم نداشت
هه خانه ؟
او حتي خانه هم نداشت.
نه
نه
من متمدنم چون کشورم قوي است
هم از نظر اقتصادي
هم از نظر علمي
هم از نظر نظامي
کشور من آتش افروز است ما به همه جايه دنيا سرک ميکشيم ما قوي هستيم ماخود را ژاندارم دنيا ميدانيم ما قوي هستيم ميکشيم تا خود بمانيم گره اي که با دست باز نميشود را با دندان باز ميکنيم ما متمدنيم
چون قوي ترينيم.
نه
نه
ما متمدنيم ما روزگاري بزرگ ترين امپراطوريه جهان بوديم
کانال سوئز؟
شهر سوخته
سوخته؟
تمدنه سوخته؟
فرهنگ؟
کمک به هم نوع؟
زيبا ترين زن دنيا در کابل؟
نشانه اي از تمدن؟
يک تصادف
کارت بيمه؟
عصاييه ماشين ؟
آيا تمدن؟


نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 8:16 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


وقتي اولين شعاع صبحگاهي ظاهر شد .
چوپان گله خود را در جهت خورشيد در حال طلوع هدايت کرد
در انديشه بود که :
آنها ، تا زماني که در کنارم هستند نيازي نميبينند تا تصميمي بگيرند ، تنها نيازشان آب و خوراک است...
بديهي است وقتي چوپانشان بهترين چرا گاه ها را ميشناسد ، مسلما از او تمکين ميکنند. حرفش را ميشنوند ، و در کنارش دوستانه باقي ميمانند.
حتي اگر... همه ي روزها يکي پس از ديگري شبيه هم باشند ، يا روزها کش بيايند و زمانشان در فاصله بر آمدن و فرو نشستن خورشيد طولاني شوند.
حتي اگر... زبان آدم ها را که از حوادث صحرا ها سخن ميگوين نفهمند و يا در طول عمر کوتاه خود ، هرگز کتابي نخوانده باشند...
در همه حالات در پناه چوپان خود هستند و از آب و خوراک خود هم راضي اند.
در مقابل، آنها هم قدر شناسند ، جواب محبت را با محبت ميدهند
هر از گاه در کمال سخاوت پشمشان را به "همراه" خود هديه ميکنند و گاه هم گوشتشان را
آن ها مشغله اي به جز آب و خوراک ندارند ، آنها از غريزه طبيعي خود دست کشيده اند و خود را در اختيار چوپانشان گذاشته اند ، فکر نميکنند که راه تازه اي بپيمايند
يا به چرا گاه جديدي رسيده اند و حتي تشخيص هم نميدهند که فصل ها تغيير کرده اند ، چون هميشه در همه فصول ، روز ها را شبيه به هم ديدند،چراگاه ها را پر علف و چشمه ها را با آب فراوان...


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 8:55 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


به دنبال چه آمده ايد به اينجا ؟!
بگذاريد که خاک بخورد، فراموش شود، اينجا ديگر حياتي نيست، مردي نيست، زني نيست، اينجا توقفگاه نوشته هاي بدردنخوري است که براي اسقاط آورده شده اند، اينجا گورستان يادهاست، فرياد يا نجوا چه فرقي دارد، زماني که گوشها نمي خواهند بشنوند فرياد همان را بدست آورد که نجوا بدست مي آورد، پوچستاني در هيچستان، ما بزرگ شده ايم و تقريبا پير، احساس ديگر غريب است براي اين جسم اين خاک اين آب اين سرزمين...
قصه هاي بي پايان را دوست دارم، قصه عشقهاي بي پايان را دوست دارم، اما حيف که پامچال ها عمرشان يکسال است...
مي شنوي عزيزم ؟! آيا عزيزي هست هنوز که مرا ياري دهد ؟!
گالان اوجا دلم تنگ است براي قصه هاي صحرا... مي خواهم گندم ها را آتش بزنم ...


نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 19:46 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


حس يکنواخت عجيبي دارم !
حسم حس انتظاره ! از روي يه اميد ! يه اميد بي پايه !
منتظرم !
.
.
.
خيلي وقته دلم واسه يه خبر خوب تنگ شده !
يه خبر خوبي که همچين يهو بهم بدن ، طوري که ذوق مرگ بشم !
شايد بتونه زندگيمو از يکنواختي در بياره !
.
.
.
اي بابا ! بيخيال !


نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 14:48 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


از سکوت می ترسم

سکوت آتشی است که زیر خاکستر پنهان است

و سوختن عاقبت اعتماد به سکوت است

 

 

از اعتماد می ترسم

او نیز فریبی است بزرگ

حاصل آن جز شکست نیست

 

 

از امنیت می ترسم

امنیت نقابی فریبنده است

بر چهره دزدان روزگار

 

 

از مرگ نمی ترسم

زیرا چیزی جز حقیقت در آن نیافته ام

به مرگ اعتماد دارم

 

زیرا سکوت نیست ، فریاد است

امنیت اش حقیقی ست

شاید بشود به آن اعتماد کرد

 

شاید !


نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 11:40 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


نور می رود ظلمت می آید

معرفت می رود جهل می آید

شجاعت می رود دروغ می آید

محبت می رود خصومت می آید

وفا می رود جفا می آید

عمر می رود و دیگر هیچ نمی آید...

و تو نشسته ای و رفت و آمد ها را ثبت می کنی ،فقط مینویسی بی آنکه بدانی نفس نوشته ات چیست؟

در بی خبری غرقی و نمی دانی که این رفت و آمد ها در درون توست در خود تو.


نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 8:5 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


انگشت بلندم را کشيدم روي انگشت شستم
و کوبيدم روي پشه اي که بي حال افتاده بود روي تختم.
پشه ترکيد و خونش پخش شد روي روتختي.
بعدش هيچ اتفاق قابل توجهي نيفتاد.تنها اشکال کار اين بود
که خون از روي ناخن و رو تختي پاک نمي شد .
کاش يکي هم مرا با ناخنش مي ترکاند.
يعني اگر کسي مرا هم همينطوري روي تختم با ناخنش بترکاند،
خونم مي چسبد به دستانش و پاک هم نمي شود؟
چرا کسي وقتي زودتر از زماني که بايد نيست شود،
نيست مي شود ردپاي حضورش مي ماند؟!
کاش محو مي شديم...


نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 ساعت 16:33 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


اگه قرار باشه من روزی متصدی اموری بشم و مسئولیت انجمنی به من سپرده بشه که حیاتش نیازمند حضور متخصصان اون حرفه است ، چه کار میکردم؟

 

به قدرت تکیه می زدم و جولان میدادم !

از هنر مدیریتم استفاده میکردم و به متخصصان اون انجمن نظم و ترتیب میدادم

شعار میدادم و داد و هوار راه می انداختم ، تا همه متوجه حضور من بشن

سکان رو رها میکردم به امان خدا و  میرفتم سراغ زندگی شخصیم

و ...

 

واقعا چه کار میکردم ؟

 

این سئوال بارها و بارها  در ذهن من  روزگار سپری کرده ، و من جواب قاطعی برای بیرون کردن این سئوال از ذهنم پیدا نکردم

 

اما یه مطلب رو خوب میدونم

 

اگر حضور من به هر دلیلی باعث بشه تا متخصصان اون حرفه از انجمن دل بکنند ، خودم رو کنار میکشم

هر چند اگر من خدای اون حرفه باشم و بهتر از من در آن حرفه پیدا نشود.

چرخ خیلی از کارها توسط جماعتی به گردش در میاد ، نه اندیشه ی عالمانه

اندیشه ها زیبا هستند ، اما اگر به مرحله ی عمل درآیند زیباییشان چندین برابر خواهد شد.

برای عمل نیازمند نیرو هستیم ، نیازمند فرد ، فردی که بدونه چه کنه و چگونه چرخ را به گردش در بیاره.


نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 14:57 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


بر فراز سر من يک دسته کلاغ آشيانه گذاشته اند .
نمي دانم چند سال است که به اينجا آمده اند.
اولين بار که آنها را بر بالاي دودکشي ديدم , تا اين حد فرياد نمي کشيدند .
و ديگر در خاطرم نيست , وقتي از مردي که از آنجا مي گذشت , پرسيدم : " کلاغها بر آن فراز چه مي کنند " , جواب داد :" کسب علم , موجودات با سوادي هستند ."
کلاغها بوي غارت مي دهند .
آشيانه آنها پر است از غنيمتهايي که از اتفاقات من دزديده اند .
در زير چند چوبک آشيانه آنها , داستانهايي پنهان است .
اگر چشمانم درست ديده باشد , از کافکا يا بورخس بوده است .
ديروز يکي از کلاغها , سگ آندلسي را دزديده بود .
خاک بر سر بنوئل !! الاغ روي پيانو , بوي گند مي داد .!
چه شد !! باز کلاغها فرياد مي کشند . از وقتي به اينجا آمده اند , مرتب اين کار را مي کنند .
اگر از روي سرم بالا بروم , خواهم ديد که يکي از آنها بر سر داستان جنگ و صلح با ديگري در نزاع است .
مي خندم . صلح هم به اندازه جنگ , احمقانه است .
هر دو براي حفظ قدرت.
ولي کلاغها براي چه مي جنگند ؟!
بعضي وقتها که جدال آنها طولاني مي شود , سيگاري روشن مي کنم . باز دود , آنها را فريب مي دهد .
ساکت مي نشينند .
مانند زماني که -طمع کار- بر بالاي دودکش مي نشستند , تا از اتفاقاتي که با دود بالا مي آمد ,چيزهايي ياد بگيرند .
لحظه اي آرام مي شوم . ولي مدتي بعد صداي خنده آنها , آزار دهنده است .
آنها از سبکي دود , چت شده اند و همديگر را مسخره مي کنند .
يکي از آنها در حالي که نظريه "واقعيت سايه حقيقت" افلاطون را مطرح مي کند , مي گويد :"عصرها , حقيقت اشيا بيشتر است ."
سپس همه مي خندند تا ديگري بگويد :"پس شب ها هيچ کس حقيقي نيست , مگر در زير نور چراغ برق.! "
از حرفهاي آنها به ستوه مي آيم .
فرياد مي کشم . سکوت آشيانه را فرا مي گيرد و کلاغها با بهت همديگر را نگاه مي کنند .


نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 14:50 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


من همشيه يه نقطه هايي رو واسه خودم درنظر ميگرفتم که ديگه بهشون برنگردم
ديگه از اونا فاصله بگيرم
جزو گذشته ي دور حسابشون کنم
گاهي بهشون فک کنم و بگم اي بابا چه دوراني داشتيم
اما کم کم دونه دونشون از زمان خودشون ميان بيرون
ميان سراغم
و بهم بيلاخ ميدن
ميگن نميتوني از ما فرار کني
ياد بگير با ما زندگي کني
قاشق روي آتيش يکي از اين نقطه ها بود که نميخواستم هيچ وقت بهش برگردم
ولي ديگه نقطه اي وجود نداره
همش خطه
خطايي که ادامه دارن براي هميشه

اين مهم نيست
مهم اينه که هيچ وقت نقطه ها نبودن
منم ميدونستم
اما دوس داشتم فک کنم هستن و هميشه خواهند بود
هنوزم دوس دارم اينجوري باشن

خدافظ تا سال دیگه


نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 13:51 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


مي گفت قهوه کم بخور.
زيادش افسرده ات مي کند.
من ليوان بعدي را پر مي کردم
و مي گفتم: منفي در منفي، منفي نمي شود!
و هر بار ته ليوان را آنقدر بالا مي گرفتم که يک قطره هم باقي نماند.
مي ترسيدم کسي ليوان را کج کند و چيزهايي ببيند،
جز کوه هاي تيز و بلندي که من هميشه مي ديدم
و سرازيري هايشان صداي شعر خواندنم را مي لرزاند.
چقدر اين شعرخواني هاي حوله پيچ را
وقتي که از يک دوش آب گرم باز مي گشتم، دوست مي داشتم.
وقتي من تنها بودم و جاي تمام نبودن هاي تو، کتابي که ريتم پر نوسان واژه هاش،
لرزش نامطمئن خاطرات ما بود که چنين سخت و نامتقارن،
روحم را به بازي مي گرفت...
انگار کتاب را تمام با سرکج نوشته اند
که هر خط خواندش توي چشمم فرو مي رود و من هي مي گريم...
با هر کلمه مي گريم به انتظارتو....
زندگي من با واژه معنا پيدا مي کند.
همين واژه هايي که حروف شان بي رحمانه تفرقه انگيزند.
کاش در زبان مادري من،
تمام حرف ها مثل آن چهار حرف ابتداي الفبا چنين نرم و ملايم و مطمئن،
از ابتدا تا انتهاي مسير را بي دغدغه طي مي کردند؛
زندگي من با واژه معنا پيدا مي کند
و اين واژه ها، اين حروف، بي رحمانه تفرقه انگيزند...
باران گرفته.خاطره گردي هميشه بي رمقم مي کند.
رهگذر! "من دارم خسته شده مي خوابم...
 
منبع : زندگی سگی


نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 ساعت 9:33 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


شايد عمرم اونقدرها قد نده که دستم رو بندازم توي پشت لبه اونوري ديوار
وخودمو بکشم اونجا
وبشينم وبه ملت بخندم
فعلا که داريم اين پايين بيل ميزنيم
يه زموني يادم مياد وسط عشقبازيهام با فلسفه
يه رماني خوندم به نام " اشراق " که سه جلد بود ونويسندش "ميثاق اميرفجر"
داستان اونجاش مورد نظرمه که طرف ميره توي جوونيش توي بازار خرحمالي ميکنه
دقيقا يعني اينکه بارميزارن روي کولش
واون ميبره به مقصد
در کوره دنيا تن فرسايي ميکنه تا عقلش ابديده بشه
واز ايده ها دربياد و به محکمات حکمت برسه
بگذريم ازاينکه بعدا دانستم همونجور که عقل سالم دربدن سالمه
انديشه هاي شگرف و بکر در مغزهاييه که سيگنالهاي عصبيشون حروم احساس و ادراک دردهاي جسماني وگرسنگيهاي معده وبيماريهاي اندام خاکي نشده

آدمي که درد جسمي ميکشه
گرسنگي فقر حسادت حرص و طمع شهوت زخم خون کوفتگي بدن عرق خشک شده جبين
فکرهاي شگرفي نخواهد داشت؟

بودا وقتي از کاخ رفاهياتش گريخت در بيرون از کاخ ديدن چند چيز اونو "بودا" کرد:

بيماري پيري فقر
ولي من نميخوام بودا بشم ونيستم و نخواهم شد
حمال بازارها هم نيستم نميخوام که باشم نخواهم ماند و شد

فکرهاي شگرف و بکر ارزاني همه نئشه گان اوهام

من نئشه تحليل آنچه هست ميمانم
من درهمين زندگي ناچيز خود آينه ها دارم که معاني در معاني با من قدم برميدارند
تو ميبيني که من نان ميخورم ومن ميبينم که ازگلويم معاني فرو ميلغزد


دردنياي معاني من هيچ چيز ارزشم را پست نميکند


نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385 ساعت 11:30 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


سلام فاحشه!
هان!؟ تعجب کردي!؟
ميدانم در کسوت مردان آبرومند، انديشيدن به تو رسم و گفتن از تو ننگ است!
اما ميخواهم برايت بنويسم. شنيده ام، تن مي فروشي، براي لقمه نان! چه گناه کبيره اي…! ميدانم که ميداني همه ترا پليد مي دانند، من هم مانند همه ام!
راستي روسپي! از خودت پرسيدي چرا اگر در سرزمين من و تو، زني زنانگي اش را بفروشد که نان در بيارد رگ غيرت اربابان بيرون مي زند اما اگر همان زن کليه اش را بفروشد تا ناني بخرد و يا شوهر زنداني اش آزاد شود اين «ايثار» است!؟
مگر هردو از يک تن نيست؟ مگر هر دو جسم فروشي نيست؟ تن در برابر نان ننگ است. بفروش! تنت را حراج کن…
من در ديارم کساني را ديدم که دين خدا را چوب ميزنند به قيمت دنيايشان، شرفت را شکر که اگر ميفروشي از تن مي فروشي نه از دين!
شنيده ام روزه ميگيري، غسل ميکني، نماز ميخواني، چهارشنبه ها نذر موسی بن جعفر داري، رمضان بعد از افطار کار مي کني، محرم تعطيلي! من از آن ميترسم که روزي با ظاهري عالمانه، جمعه بازار دين خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به موسی بن جعفر نروم، پيش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطيل نکنم! فاحشه… دعايم کن!

 


نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 8:51 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


شايد بايد بگم "ما"
پس ميگم:
ما اهل هنر اهل جنگ نيستيم ظاهرا
ولي رقابتي جانانه داريم باهم
جبهه ما جبهه "جاودانه" كردن خوداست ...
گاهي يك آدم به اين راضي ميشود كه با بچه دارشدن به جاودانگي برسد و وقتي شد گمان ميكند كه شده است... و در وجود فرزندش متداوما سعي درجاودانه كردن خود دارد و البته حتي درقبال فرزند شيوه ها متفاوت است.
گاهي نه ... دوست دارد در يك عشق خود را جاودانه كند... زندگيش را در اين قمار ميريزد...
گاهي نه ... عرصه "نام وشهرت" است... و عجب عرصه تنگيست... جديدها و قديميها... شعرنو و شعر قديم... گاهي حتي كسي حاضر است كه با يك بدنامي منحصر به فرد جايي درخاطره بشري براي هميشه ثبت كند ...
اين "جا" خيلي متفاوتست... يكي دوست دارد دريك رشته عميق و دست نيافتني يك ركورد بزند و راضيست كه يك جاي كوچيك ولي خيلي طولاني مدت درحافظه بشري داشته باشد
گاهي نه ... به اين راضي ميشود كه يك شهرت وسيع وفراگير و هر چند چند روزه را صاحب شود و به آن دلخوش ميماند ...
گاهي "قدرت" موضوع جاودانگي طلبي و مرگ گريزي بشر ميشود ...
و گاهي مذهب و خدا ووو
و گاهي صورت مساله پاك ميشود و بيخيالي و درحال زيستن و نفي گذشته و آينده ...
بماند ...
هركدام از ما درون يك تخم مرغ كروي هستيم كه يكي بايد بيايد و آن را بشكند
و هميشه فقط كسي ميتواند اين تخم مرغ رابشكند كه عالمش به من محاط باشد و من در عالم او محيط
چقدر دوست دارم لحظه به لحظه اين تخم مرغ را بشكنند
تفاهم يعني سعي در فهميدن و فهماندن خود
گفتگو كنشيست كه ما طي موجهاي سينوسي همديگر را به هم معرفي كرده و با هم آشنا ميشويم
مقداري ازصحبتهاي من انتقال طول موج روح من به شما بود
قسمتي از آن يك "پيغام" مستتر براي كسي است كه بر من محاطست و توانا بر شكستن تخم مرغ من
قسمتي ازموج سينوسي متن حاوي امواجيست كه تخم مرغ برخي را خواهد شكست چراكه دنياي من بر آنها محاطست
قسمتي نشانه و يك دعوت براي نزديك شدن شخصيست كه تخم مرغش به دست من شكستنيست ولي با يك گفتگوي خاص ديگر و درپيش
مهمترين قسمت كه براي من مهم است ارسال پيغامي مستتر درظواهر كلام منست به آن برتر از من
مثل كدينگ خاصي كه درپروتكل fttp ياhttp براي ايجاد ارتباط بين unit به كار ميرود
لايه هاي اينترنت ...
من امواجم رادرلايتناهي ظاهرا به تو و يا برخي ازشما دادم
مخاطب اصلي شايد هنوز به اين جمع نيامده است
ولي با هم گفتگو ميكنيم
گفتگو از "حرفهايي براي نگفتن" و به زعم من "گفتن حرفهاي ناگفته مانده"


نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 10:48 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


...// مهم نيست كه چقدر مفلوك باشی ، يا چقدر به مفلوك نزديك ، فلاكت هر مفلوكی رو خودِ ملعونشه كه از پيش طرح ريزي ميكنه تا در آينده ی نه چندان دورش فونداسيون طرحش رو اجرا كنه و اسكلت فلاكتش رو از بن ، پايه بزاره . //...



# پرده اول :
هنوز اينقدرها براندوی آخرين تانگو نشدم كه زندگی رو قـــي بكنم ؟ يا تراولتای پالپ فيكشن ؟
مرد شكم گنده ی سيبيلو و كچل مات و مبهوته .
احساس بي وزنی مضحك و احمقانه اي دارم .
لعنتی يه سنگ به پات ببند و خودت رو رها كن ! ول كن توی ... توی...
اين قبرستونی كه توش زندگي ميكنی ، نه رودخونه ای داره ، نه درياچه ای ، لعنت !!!
اين ديگه بد شانسيه ، هم برای تو ، هم برای مرد شكم گنده ی سيبيلو و كچل . وسايل صحنه كامل نيست .
از همه بدتر اينه كه همه حتی نويسنده ی سناريو هم به شكل رقت انگيزی چشمش به توئه . براندوی آخرين تانگو همه ی يخچال رو به اميد يه قالب كره زير و رو كرده ... تراولتا داره ديوانه وار با مياي داستان عشقبازي ميكنه ...
استكان ودكا رو برميدارم و ميرم تو بالكن ، سيگارم رو روشن ميكنم و زمزمه ميكنم :



So close no matter how far
couldn't be much more from the heart
forever trusting who we are
and nothing else matters
…..




# پرده ثانی :
مدتيه كه اين مفلوك هر چی صليب ميبينه ، بازوي بالائيش از بازوی پائيني ش كشيده تره . مدتيه كه همه ميخوان كه مفلوك رو جوری ياد كنن ، كه صليب رو اينجوری ميبينه . چه اهميتی داره كه اين مفلوك داره با نگاه بي فروغ و حيرونش به برق تيزيِ چاقوي مردِ شكم گنده ی سيبيلو و كچل ميخنده . مهم نيست كه اين مفلوك قراره به تاوان گناهِ كدوم ابراهيم ، اينبار واسطه بخشايشش به حكم تيزی مرد شكم گنده ی سيبيلو و كچل بشه . چه اهميتی داره كه اصلاً ابراهيمی دركار نيست .
راستی اسمت رو يادمه ، اسم مرد شكم گنده ی سيبيلو و كچل رو يادته ؟
هيچ كس نميتونه بگه كه مفلوك چی بود ، چي ميخواست بشه و چي شد . چيزی كه مفلوك بود و ميخواست بشه و چيزی كه شد ، اون چيزی نيست كه مرد شكم گنده ی سيبيلو و كچل تو سناريوش گفت . آخه مرد شكم گنده ی سيبيلو و كچل نمی فهميد كه مفلوك ميفهمه و چه خوب كه نميفميد و تفسيرش نكرد كه حقارت رو هم بهش هديه كنه ، قربونيش كرد به طمعِ پول و نيت قربتاً الي اللهِ ابراهيم .
هيچ ميدونی ؟ توي سناريويی كه ابراهيم با تيزيِ مرد شكم گنده ی سيبيلو و كچل مينويسه ، هميشه نقش اول مال قربونی بوده ؟ ميدونی كه اونا هيچ وقت نفهميدن كه قربونی چی فكر ميكرده ولی از قولش توی سناريوشون خواب ميديدن ؟ هيچ ميدونی كه سيناريوشون برای قربونی مهم نبوده ؟ ميدونی ؟
هميشه آخر سناريوشون قربونی مفلوك رو با برقِ تيزي و مرد شكم گنده ی سيبيلو و كچل تنها ميزارن و جماعتی رو از قربونی سهيم ميكنن .


# پرده ثالث :
پيرمرد دست نوه اش رو به سمت امامزاده ميكشيد . يادته پسرك نفس زنان ميدويد؟ موهاي پسرك بعد از آرايشش هنوزم خيس بود . يادمه . كت و شلوار و پيرهن سفيد اتو شدش رو يادته ؟ اخرين نگاهِ دختر پيرمرد هم تو ذهن پسرك جا خوش كرده بود ، يادمه . ميدونستی پسرك مادرشو خيلي دوست داشت ؟ حياط امامزاده رو خوب يادمه ، كنار درخت بزرگ وسط حياطش زنا با چادر سياه نشسته بودن. يادته؟ يادمه پيرمرد رو به خودِ امامزاده ادای احترام ميكرد . توی اون حياط شلوغ فقط نگاه پسرك به يه چيز بود ، قربوني هاي بي زبون ، يادته ؟ همشون از شلوغي و جمعيت حيرون بودن خوب يادمه . لباي تشنه شونم براي آبِ توی ظرف ديگه رغبتی نداشت ، نگاهشون به مرد سيبيلوی شكم گنده ی كچل بود ، نگاهشونو يادته ؟ ختمِ صلوات با استايل جلــــی رو يادته ؟ اونايی رو كه براي قربونی كردن اومده بودن رو با صورتاي نورانی و آفتاب سوخته و ابراهيم وارِ يادمه . قربونی های زبون بسته و حيرونِ ظهر اون روز مقدس يادمه . برقِ تيزيِ اون مرد شكم گنده ی سيبيلو و كچل رو يادته ؟ نگاهِ معصوم و ترس آلودِ چشماي خيسِ تو رو خوب يادمه . چشماي هراسونِ قربونيای حيرونو بی زبون رو يادته ؟ اشك تمساح رو از چشماي بی حيای ابراهيم ها بخاطر برقي كه داشت ، خوب يادمه . تسبيح و عرقچين و صورت سوخته ی گناه گريزشونو يادته ؟
پسرك رو يادته ؟ كه نگاهش ديگه از قربونيا و برق تيزی و ابراهيم ها و پيرمرد و زنا با چادر سياه و ابليس و خداشو دختر پير مرد و مرد شكم گنده و سيبيلوی كچل ، غافل چشمای تو بود .
بغض پسرك رو يادمه ، خيسی چشماش يادته ؟


# پرده آخر :
به شكل رقت انگيزی چشمم رو دوختم به راوي داستان كه الان توی بالكن سيگار ميكشه و به استكان ودكاش خيره شده .



***********


نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385 ساعت 9:19 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


چند وقتي بود که ماه پيشوني وسط قصه خاله سوسکه پيداش شده بود.
رستم شده بود علي بابا و چهل دزد بغداد در به در دنبالش مي گشتن.
نخودي از عشق ليلي سر گذاشته بود به بيابون.
گرد آفريد تو چنگ ديو اسير بود و منتظر امير ارسلان بود که نجاتش بده.
چند وقتي بود که مادربزرگ آلزايمر گرفته بود!


نوشته شده در شنبه دوم دی 1385 ساعت 9:20 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


دوباره دعوايشان شده بود ...
مرداصلاحرف نمي زد ...
زن گفت: «آخه نمي گي من چطور بايد خرج خونه رو در بيارم ؟ ببين دستام رو ... ببين عروست شده نظافتچي خونه همسايه ها» ...
مردجواب نداد ...

زن چادرش راکشيدجلوتر ... دوباره زيرچشمي به اطراف نگاه کرد ... کسي نبود ...
گفت : «اين هم از شازده بزرگت که مي گفتي درسخونه ، آقا دو تا تجديد آورده تازه مي گه همه معلم خصوصي دارن منم مي خوام»
مردساکت بود ...

زن خنديد و گفت : «يه خبرخوب هم دارم. براي نرگس خواستگار پيداشده. کاش بودي ومي ديدي» ...
و بعد يک قطره اشک ازچشمهايش جداشد ... جوي باريکي روي صورتش کشيد و يواشکي افتاد روي سنگ قبر ...


نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 ساعت 14:12 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


سلام

تا حالا شده شب كابوس وحشتناكي ببينين كه تا صبح ادامه داشته باشه ....
يا اينكه تا حالا شده شب روي سر يك بيمار در حال مرگ نشسته باشين و هر لحظه انتظار ايستادن ضربانش رو بكشين ...
يا اينكه يه بچه بيمار كه شب تا صبح زار ميزنه و گريه ميكنه رو بغلش كني تا گريه نكنه ...
يا اينكه خودت روتخت بيماري افتادي و غير انتظار براي مردن كاري از دستت بر نمياد ...
وقتي صبح ميشه ... وقتي آفتاب بيرون مياد ....
وقتي چشمات رو ميبندي و به سر و صداي مردم و ماشينها گوش ميكني ...
وقتي مردم رو در حركت و تكاپو ميبيني ...
وقتي مردم زندگي ميكنن تا به هدفي برسن و حركت ميكنن تا زندگي كننن ....
اين صدا ها و حركتها چقدر برات لذت بخشه ....
چقدر به زندگي و زندگي كردن علاقه مند ميشي ...
چقدر خدا رو شكر ميكني كه شب تموم شد و صبح رسيد ...

آره ...
هر روز صبح زنده بودنتون رو شكر كنيد
چون حتما از زنده نبودن بهتره و بدونيد و باور كنيد كه تمام سختيها و بديها تموم ميشه و تنها لذت زنده بودن ميمونه ...

همين


نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 9:32 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( دست نوشته های خودمونی ) | لینک ثابت


آمار و امکانات ...
وبلاگ ما را صفحه خانگی خود کنید        اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها !    لینک RSS

افراد آنلاين:
تعداد بازديدهای کل: