چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ی دیگر با حدکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ، اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتی از گودال بیرون آمد ، بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند
از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه
از نویسندگان ناشناس
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 12:44 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( داستانک ) | لینک ثابت

پسرك لال بود .
كشيش در آن روز سرد زمستاني وقتي او را در كليسا ديد تعجب كرد .
رفت نزديك پسرك ، دستي بر سرش كشيد .
در چشمهاي پسرك شيطنت و مهرباني موج ميزد .
پسرك با دست اتاقك اعتراف را نشان داد .
نگاهي به آن سمت كرد ولي نفهميد منظور پسرك چيست
و براي همين فقط لبخندي تحويلش داد .
اما او دست بردار نبود و سعي كرد با صداهايي
كه از ته گلويش در مياورد منظورش را بفهماند .
كشيش فكر كرد شايد پسرك ميخواهد اعتراف كند .
اما چگونه ؟ او كه نميتوانست حرف بزند .
زياد مهم نبود . شايد پسرك ميخواست حضور در آن اتاقك را تجربه كند .
با اين نتيجه گيري به پسرك گفت : ميخواي اعتراف كني ؟
پسرك لحظه اي مردد به چشمهايش نگاه كرد و بعد با سر پاسخ مثبت داد .
وقتي كشيش به سمت اتاق حركت كرد ديد كه او جلوتر دويد و
وارد شد اما به اشتباه از دري وارد شده بود كه مخصوص كشيشها بود .
كمي فكر كرد . دلش نيامد پسرك را از اتاق بيرون بكشد
بنابراين خودش از در اعتراف كننده ها وارد شد تازه مگر چه فرقي ميكرد .
اين پسرك لال چگونه ميتوانست اعتراف كند ؟
اتاقك اعتراف تشكيل شده بود از يك فضاي بسيار
كوچك به اندازه يك نفر ، ديوارهاي چوبي كه يك طرف آن در بود
و در طرف ديگر دريچه اي كه مرز بين اتاق كشيش و اعتراف كننده بود .
روي صندلي نشست و ساكت ماند .
فضاي وهم انگيز و تاريكي بود . از پشت دريچه صداي
جنب و جوش پسرك ميامد . پس از چند لحظه صداهاي آن طرف هم قطع شد .
آنقدر ساكت كه كشيش فكر كرد پسرك رفته .
دستش را دراز كرد تا دريچه را باز كند ببيند پسرك رفته يا نه .
هنوز باز نكرده بود كه صدايي از آن پشت گفت : در را باز نكن .
لحظه اي دستش را كشيد چون اين صداي يك مرد بود و
در پشت دريچه جز يك پسرك لال كس ديگري نبود .
دريچه را باز كرد . ديد پسرك روي صندلي نشسته
و چشمهايش را بسته و حركت نميكند .
اما باز صدا آمد و اين بار رساتر . به تو دستور دادم دريچه را ببندي .
صدا آنقدر نافذ بود كه بيدرنگ دريچه را بست .
صدا گفت : تو يكي از بهترين مبلغين من هستي .
من امروز آمده ام تا اعترافات تو را بشنوم .
آمده ام تا تو را از زير بار گناهاني كه تا امروز انجام داده اي نجات دهم .
بعد از اين اعتراف بهترين جاي بهشت متعلق به تو خواهد بود . بهترين جا .
جايي در كنار من .
روي سينه اش صليب كشيد . اين مسيح بود .
در روح پسرك هلول كرده بود تا اعترافات او را بشنود .
احساس كرد دستهايش ميلرزند و قطرات عرق از روي پيشانيش به پايين سر ميخورد .
صدا گفت : منتظرم .
لب به سخن گشود .
(( من . . . من . . . بنده خوبي نبوده ام .
نميدانم چرا محبوب شما واقع شده ام . من . . .
من شرم دارم از گفتن گناهانم . . . اي مسيح . اما . . .
اما اگر با اين كار . . . نزد . . . نزد شما ميايم ميگويم .
راستش گناهي است كه هميشه مرا آزار ميدهد .
يك روز كه در كليسا داشتم مردم را موعظه ميكردم چشمم افتاد
به دختري كه در رديف دوم نشسته بود . اي مسيح . . . او زيبا بود .
بسيار زيبا . نفهميدم چگونه آن روز موعظه ام را تمام نكردم .
حتي يك لحظه هم نميتوانستم چشم از او بردارم .
آن روز گذشت و من به خاطر اين احساس طلب بخشش كردم .
يك هفته گذشت و باز آن دخترك را در رديف دوم ديدم .
مرا ببخشيد . . . خداوند مرا ببخشد . . .
من از آن به بعد هر روز منتظر يكشنبه بودم .
مدتي گذشت تا اينكه روزي دختر براي اعتراف آمد .
بين هفته بود و هيچكس اينجا نبود . دختر وارد اين اتاق شد
و من قبل از اينكه به جايگاهم بروم . . .
خداوندا من را ببخش . . . فبل از اين كه به اتاقم بروم در كليسا را بستم .
اي مسيح آيا خداوند مرا ميبخشد ؟
دخترك داشت اعتراف ميكرد اما من گوش نميدادم .
طاقت نياوردم . بيصدا از جايم بلند شدم و
به اين اتاقي كه حالا در آن نشسته ام آمدم . ترسيده بود و جيغ ميكشيد . ))
سرش را ميان دستهايش گرفت و گفت :
(( خيلي متاسفم . . . خيلي . . . بارها و بارها خودم را سرزنش كرده ام .
وقتي از اتاقك بيرون آمدم فهميدم چه كرده ام .
دختر در اتاقك گريه ميكرد و من نميتوانستم
به شمايل مصلوب شما روي ديوار اين كليسا نگاه كنم .
آبرويم ميرفت . من را اعدام ميكردند .
چنين گناهي براي يك كشيش غير قابل بخشش است
و من اين را ميدانستم . تمام اين افكار داشت من را نابود ميكرد .
وقتي به خودم آمدم كه در دهانه در اتاقك ايستاده بودم .
چاقويي كه در كليسا داشتيم در دستم بود و دختر ديگر گريه نميكرد .
او را در حياط پشتي دفن كردم و بار اين گناه را هر روز بر دوش كشيدم .
شبها گريه كردم و طلب مغفرت كردم .
از اين كه دعاهاي من مستجاب شده خوشحالم .
حالا كه خداوند شما را فرستاده تا اين گناه را نزد شما اعتراف كردم احساس سبكي ميكنم . ))
اين را كه گفت صداي بسته شدن در كليسا را شنيد .
احساس كرد پسرك رفته . با ترس دريچه را باز كرد .
كسي آنجا نبود . بلند شد و از اتاقك بيرون رفت .
به شمايل بزرگ مسيح روي ديوار نگاه كرد .
احساس كرد پشت چهره سنگي شمايل لبخندي نهفته است .
گناهش بخشيده شده بود . آن شب را بعد از سالها آسوده خوابيد
و در خواب خودش را بر خلاف گذشته در بهشت
با مسيح كه حالا شكل پسرك شده بود ديد .
صبح با صداي در از خواب بيدار شد .
وقتي در را باز كرد . يك اتومبيل و چند پليس آنجا ايستاده بودند .
يكي از پليسها كه او را ديد گفت : شما به جرم تجاوز و قتل بازداشت هستيد .
: با چه مدركي ؟
: با اين و يك نوار كاست از جيبش در آورد و به او نشان داد .
: اين چي هست ؟
پليس لبخندي زد و گفت : اين اعترافات شما به مسيح است .
در حقيقت يك شوخي بچگانه شكل گرفته
و در آن شما پرده از پرونده اي كه سالهاست باز مانده برداشته ايد .
خوب كه نگاه كرد . كمي دورتر مسيح كوچولو
را ديد كه با يك پليس در حال گفتگوست .
اتفاقات ديروز به شكل واقعي در ذهنش ساخته شد .
پسركي شيطان و يك ضبط صوت كوچك كه در كاست
آن حرفهايي كه او گمان ميكرد مسيح است ضبط شده بود .
تعدادي از پليسها با بيل و كلنگ براي يافتن جسد به سمت حياط پشتي ميرفتند .
قبل از اينكه دست بند به دستش بزنند نگاهي به شمايل مسيح انداخت .
لبخند مسيح به نيشخند بيشتر شبيه بود .
نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385 ساعت 14:32 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( داستانک ) | لینک ثابت
تمامي شخصيتهاي متن زير صرف نظر از اينکه داراي شخصيت باشند يا نه حقيقي هستند .
متن فوق الذکر فاقد هرگونه پيام اخلاقي , نتيجه گيري علمي يا مضامين مذهبي-عرفاني ميباشد .
به علاقمندان مطالعه پيرامون مباحث ياد شده کتب اصول کافي – مفاتيح الجنان - رساله لقاء الله - کفايه الواعظين - صلاه الخاشعين و ساير متون مربوطه توصيه ميگردد .
زن جنده
- ديشب با مردک زن جنده نشستيم هر چي ته شيشه الکل دار موجود بود قاطي زديم رفت . دو پيک ابسلوت وانيل و يه پيک وايت هورس و سه چهار تا راکي و مابقي شرابي که مونده بود . حالا با هر کدوم هم يه مزه خورديم .
: ايول . ما هم بدمون نمياد يه چند ساعت تيرآهن و ميلگرداي دور و برمون رو بيخيال شيم . اما نزديکترين ساقي اي که ميشناسم يه چيزي حدود هزار کيلومتر با کمپ فاصله داره ...
- ايول و درد . کونم پاره شده از صب که بيدار شدم تا الان سرگيجه و دل درد دارم . کوني زاده ته مونده هر چي مشروب که با اين جنده پتياره ها خورده بود ريخت جلو ما . خودشم ميگفت از هر کدوم از اين شيشه ها خاطره يه کس داره .
: اين هميشه افراطي بود از بچگيش . اون از اونموقع که زنشم نميکرد . اينم از الان که به خر ماده هم رحم نميکنه !
- نميدونم والله . وضعيت چندان جالبي نداره زن جنده . فکر ميکنم همه اين کارها واسه اينه که يه جوري قضيه طلاق رو فراموش کنه ...
يک لحظه هر دو ساکت شديم ...
زن جنده يه موجوديه شبيه آدم . در واقع همه چيش مثل آدم معموليه .
مثل همه آدمها زندگي ميکنه . رفقاش رو ميپيچونه . کارش رو حتي الامکان دودر ميکنه . گاهي اس ام اس جک ميفرسته . مشروب ميخوره و همه کارهاي ديگه اي که آدمهاي معمولي انجام ميدن رو انجام ميده .
شايد فقط فرقش اينه که وقتي نشستيم دور هم و بعضي آهنگها رو گوش ميديم به جاي نگاه کردن به من ديوار روبرو رو نگاه ميگنه و وقتي ميخواد سرش رو برگردونه صورتش رو با يه دستمال پاک ميکنه ...
- به نظرت اگه بدونه ما بهش ميگيم زن جنده ناراحت ميشه ؟
: خوب دقيقا مطمئن نيستم . در هر صورت ما رو ميشناسه . شايد ندونه دقيقا چي صداش ميکنم اما يحتمل احتمال ميده يه چيزي تو اين مايه ها باشه .
- مساله اينه که بالفرض هم که احتمال بده باعث نميشه که با دونستنش از خوشحالي بال در بياره . حتي امکانش هست که ناراحت بشه .
: در هر صورت ما نميدونيم شنيدن اين عبارت دقيقا چه حسي به اون ميده .
- آره خوب بايد با يکي هفت سال زندگي کرده باشي و بعد بفهمي با چند نفر ديگه هم ميخوابيده تا بتوني درکش کني ...
: حق با توه . نبايد زياد احساس جالبي باشه .
- ببين نميخوام مساله رو احساسي کنم . اين اتفاقيه که واسه هر کسي ممکنه بيافته . هيچ زن جنده اي تو کل تاريخ از اول زن جنده به دنيا نيومده . همه اون اوايل مثل ما انسانهاي معمولي بودن !
: انسانهاي معمولي ؟!
- اوم ... تکيم بيشتر رو معمولي بودن بود تا انسان بودن .
: آها ... ميفهمم چي ميگي ... بيخيال . زيادي رو اين مساله انرژي گذاشتيم . من هنوز دارم مرخصي هام رو با شرکت صاف ميکنم . الان دو ماهه نتونستم يه سر خونه برم . تو هم وضعيت چندان جالبي نداشتي .
- نه کاري به اون ندارم . بحثم سر وضعيت پيش اومدست . نميتونم درکش کنم . دوست دارم بدونم يه انسان به قول تو معمولي تو اين وضعيت چه حسي داره ؟!
: نميدونم منم مثل تو همچين وضعي رو تجربه نکردم . شايد يه حسي شبيه مادرجنده بودن به آدم دست ميده .
- اينم مشکلي رو حل نميکنه که آدم يه حسي رو که درک نميکنه به يه حس ديگه که اون رو هم درک نميکنه تشبيه کنه .
: ميخواي بگي از زندگي نامه مامانت کاملا آگاهي داري ؟!
- نه . اما خوب لااقل اگه کرده باشه هم من نميدونم . مساله همينجاست که اون مردک فهميده که زنش تو بغل ملت بوده . اگه نميدونست شايد هيچکدوم از اين اتفاقات نميافتد . تا آخر عمرش فکر ميکرد که مثل اين قصه هاي کانون فکري کودکان و نوجوانان داستان زندگيش با " و آنها به خوبي و خوشي با يکديگر زندگي کردند . " تموم ميشد .
: باشه تسليم . حالا نمي خواد کسشعر بگي .
- نه منظورم اينه که اين دو تا مثال در شرايط فعلي تفاوتي واسه ما ندارن. چون در حال حاضر نه زن داريم که بره تو بغل کسي بخوابه و نه مامانمون رو با کسي ديديم !
: اما خوب لااقل حالا که زن نداريم ميتونيم با اون حالت دوم شبيه سازي بهتري کنيم .
- اينم حرف مزخرفيه چون ملت ننه باباشون رو خودشون انتخاب نميکنن ولي اون سر خري که حماقتشون رو باهاش به توان دو ميرسونن چرا ... کسي که مثلا دوسنش داري , گاهي بهش محبت ميکني , کسشعراي زندگيت رو باهاش تقسيم ميکني . شبها هم اگه حس و حالش واسه هردوتون باشه تو بغلش ميخوابي و وظيفت رو انجام ميدي !
: خوب شايد مشکل همينه . شايد چون بعد از يه مدت براش تبديل به انجام وظيفه شده اين اتفاق افتاده . موضوع اينه که اينکار شايد واسه اون يه نوع انجام وظيفه باشه ولي واسه يه عده ديگه يه کار لذت بخشه . و اينکه آدمها معمولا سعي ميکنن از زندگيشون لذت ببرن !
- کار ؟!
: حالا هر چي !
- قضيه اينه که هر به قول تو کاري بايد لذتش به دردسرش بيارزه .
: اگه ملت مي کنن لابد ميارزه !
- منظورت از ملت خودت بود ديگه ؟
: منظور تو هم قاعدتا اين نيست که فقط من زنهاي مردم رو ميکنم ديگه ؟
- يعني ميارزه ؟
: چي ؟
- حالش به عذاب وجدان يا هر کوفت و زهرمار ديگه !
: وجدان ؟ کس نگو بخواب بابا لحاف يخ کرد !
- نه جدي ميگم .
: ببين من کسي رو به زور نکردم که حالا بخوام عذاب وجدان داشته باشم ! هيچ زني تا خودش نخواد بده هيچ مردي نميتونه بکنتش ! تو از بس ادا اصول اين زن جنده رو ديدي داري اين کسشعرا رو ميگي .
- شايد . شکي تو اين حرف نيست . اما در نهايت پيشنهادش رو تو دادي .
: خوب که چي ؟ زنيکه ميتونست بگه نه ! اون مردک هم اگه بلد بود زنش رو ارضا کنه يا به قول تو وظيفش رو انجام بده زنش تو بغل ملت نميخوابيد !
- قضيه اينه که همه وظايفشون رو به نحو احسن انجام نميدن . مثلا خود تو يا من مثل مابقي سعي ميکنيم کارمون رو حتي الامکان دودر کنيم . اما اخراج نميشيم يا پايه حقوقمون کم نميشه .
: آره . خيليها هم زنشون رو ارضا نميکنن اما زنه جنده نميشه . يه توله براش ميسازن . زنه هم ميشينه پاي زندگيش يه کير خر يا يه جنده پتياره تحويل جامعه ميده !
- ولي دچار افسردگي ميشه . مساله همينجاست . که يا اون زنيکه ميشينه توله هاش رو بزرگ ميکنه و دپرس ميشه . يا اون مردک ميبينه زنش جنده شده ميشينه گوشه خونه مثل دختر بچه هاي چهار پنج ساله که عروسکشون گم شده عر ميزنه . اما توي عمه جنده در هر صورت حالتو ميکني !
: کسي نگفته که حال کردن جرمه .
- ولي قبول داري که دزدي جرمه که ؟
: ربطي نداره .
- ربط داره . فرض کن يکي يه ساندويچ داره که به هر دليلي حال نميکنه يا نميخواد بخورتش . يه آدم گشنه هم اون اطرافه که خيلي دوست داره يه گاز از اون ساندويچ بزنه .
: هلو مثال بهتري بود !
- حالا هلو ! داشتم زر ميزنم .
: خوب من مورد مثالت رو عوض کردم که به واقعيت نزديکتر باشه و مساله ملموس تر بشه واسه شنونده !
- خفه شو ريدي به بحث . تو نميتوني بگي اون يارو گه ميخوره که ساندويچش رو...
: هلو رو
- ميدوني . مشکل اينجاست که اگه بابات اون شب ششصد تومن ميداد يه بسته کاندوم سه تايي ميخريد محض اطمينان سه تاش رو , رو هم ميبست ميکرد اون تو لطف بزرگي به اجتماع کرده بود .
: ريدم به اجتماعي که تو عضوش باشي .
- به هر چي خواستي برين اما خواهشا بعد از اينکه زر من تموم شد !
: ميدونم چي ميخواي بگي . منظورت اينه که من نميتونم بگم که فلاني گه خورده که هلوش رو نميخوره و حالا که اينطوره من يه گاز ازش ميخورم ! اين کار يه نوع دزديه و من آدم بديم !
- به ننتيجه گيريش کاري ندارم . اما در هر صورت يه نوع دزديه .
: خوب مساله اينجاست که اون هلو کذايي نمياد بگه بيا منو بخور !
- اگه ميخواي بگي دزدي بودن يا نبودن اين عمل به اين مربوطه که اون هلو کذايي دست و پا يا زبون نداره پس با اين ديد کردن يه زن چلاق و کر و لال دزدي محسوب ميشه .
: نه اون حماقته کسي که يه زن کرو لال و چلاق رو بکنه بايد اول از بيضه آويزون کرد بعدش هم از کير دو شقش کرد .
- پس دزدي نيست .
: سفسطه نکن . بحث اختياره اين وسط . اون هلو از خودش اختيار نداره . اختيارش دست اون مردکه . ولي زنيکه مورد بحث يه آدمه که خودش اختيار کس و کون خودش رو داره .
- خوب اون به قول تو آدم به يه نفر يه تعهد داده . مثل اينکه مثلا تو يه قرار داد بسته باشي با يه نفر که يه ساختمون رو ظرف مثلا يک سال بهش تحويل بدي . نميتوني بريني به قراردادي که نوشتين !
: اون مشکل اون دوتاست که به هم تعهد دادن . من تو مثال تو مثلا نقش يه زلزله رو دارم که گند ميزنه به کار . کسي من رو مقصر نميدونه اين وسط .
- خوب با ديد تو بخوايم نگاه کنيم اون زلزله کذايي هم اختيار نداره اما تو داري !
: ببين اون ديگه بستگي به ديد خود شخص داره . من خودم رو مقصر نميدونم . تو ميدوني .
- من ؟ تخمم هم نيست . موضوع اينه که اين چند وقته هر بار اين زن جنده رو ميديدم به اين قضيه فکر ميکردم که کي مقصر بوده .
: از من ميشنوي اگه قضيه مقصري داشته باشه خود احمقشه .
- شايد . راستي خود احمقش شاکي بود ازت .
: کس ننش . چي ميگفت ؟
- ميگفت اين وسط دلمون به برادرکوچيکمون خوش بود که تو اين وضعيت تنهامون نذاره . اينم ول کرده رفته ماه به ماه يه سر به ما نميزنه ...
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 9:33 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( داستانک ) | لینک ثابت

بايد بگم که يکي بود ، يکي نبود . زير گنبد کبود غير از خدا ، اما ، خيليهاي ديگه هم بودند . يکي ازاون خيليها بچه اي بود که هميشه اتفاقات شگفت انگيزي براش پيش مياومد . خودش فکر مي کرد موجود خاصيه که کارهاي خارق العاده اي ازش بر مي آد .
مهم نيست که واقعا بود يا نبود ! اما چيزي که مهمه اينه که خودش فکر مي کرد که هست !
جدا که بچه عجيبي بود !
يه بار وقتي شب بود و همه جا تيره و تار بود ، اون بيدار مونده بود تا يواشکي ستاره ها رو ديد بزنه . اتفاقي که افتاد اين بود که وقتي داشت ستاره ها رو با دقت نگاه مي کرد يکي از اون ميلياردها نقطه روشن صداش زد و گفت : هي! و بعدش منتظر جواب موند. .
بچه ي قصه ي ما اولش يه کم جا خورد. اما بعد ، آروم ، جوري که فقط خودشو ستاره بشنوند جواب داد : هي!
ستاره گفت : تو همون بچه اي هستي که هميشه اتفاقات عجيب و شگفت انگيزي برات پيش مياد؟
بچه گفت : آره . خودمم. خب اون اصلا اهل شکسته نفسيو اينا نبود ! بعدش هم گفت : تو ستاره ي قشنگي هستي!
. ستاره گفت : قشنگ ؟ ممکنه ! و آه کشيد
بچه گفت : حتما همينطوره..
ستاره گفت : ولي من اينطور فکر نمي کنم ! اينهمه ستاره ! همه نوراني ! همه چشمک زن ! راستش خسته شدم از بس ستاره هاي شبيه خودمو ديدم!
بچه پرسيد : مگه شبيه هم بودن چه عيبي داره ؟
ستاره جواب داد : خب مي دوني ! من دلم مي خواست که تو کل اين دنياي بزرگ ، هيچ ستاره اي شبيه من نبود . اون وقت ، موقعيکه يکي مثل تو بهم مي گفت که قشنگم ، مطمئن بودم که اينو فقط داره به من مي گه ! به خوده خوده من و نه هيچ ستاره ي ديگه اي!
بچه گفت : اوه ! و بعد مکثي کرد وادامه داد: خب اين چه فايده اي برات داره ؟
ستاره جواب داد: خب مي دوني ! تو براي دونستن اين چيزا خيلي بچه اي ! اما واقعيتش اينه که اوضاع کسل کننده ايه ! راستشو بخواي خيلي خيلي عذاب آوره! هربار که به دورو برم نگاه مي کنم انگار ميليونها ميليون آينه دارن خودموبه خودم نشون مي دن!
بچه جواب داد : اين که خيلي جذابه ! من عاشق اينم که توي آينه به خودم نگاه کنم. .
ستاره با تعجب گفت : واقعا ؟! جدا که تو بچه عجيبي هستي ! و دوباره آه کشيد. .
بچه گفت : تو آه مي کشي ؟
ستاره گفت : اوه آره ! من هميشه آه مي کشم .
بچه گفت : آه کشيدن هيچ خوب نيست . و جوري که انگار داره راز مهمي رو فاش مي کنه اضافه کرد : نشونه ي غمگين بودنه ! مي دوني هر بار که آه مي کشي ، شاديهات با اون از توي قلبت مياد بيرون ، بعدش هم مي ره تو دل آدماي ديگه ! اونوقت تو غمگين تري و اونا شاد تر . و با افسوس سرش را تکان داد .
ستاره هم شروع کرد به سر تکان دادن و گت : اوضاع غم انگيزيه ! جدا ناراحت کننده س !
بچه ي قصه ي ما به فکر فرو رفت . همونجور که گفتيم اون بچه ي خاصي بود . يکي از خصوصياتش هم اين بود که هميشه سعي مي کرد همه رو خوشحال بکنه . مخصوصا اونايي رو که غمگين بودند . راستش رو بخواين اصلا غمگينها رو بيشتر از بقيه دوست داشت . چون فکر مي کرد اونا حداقل به اين درد مي خوردن که براشون وقت بذاري و فکر کني که چه جوري غصه هاشونو ازشون بگيري !
نشست به فکر کردن ! حتي يکي دو بار هم که ستاره صداش کرد ، اصلا نشنيد !
بعد از يه مدت طولاني رو کرد به ستاره و گفت : خب تو دلت مي خواد که با بقيه فرق کني ! درست فهميدم ؟
ستاره گفت : اوهوم ! و بعد درحاليکه داشت بفهمي نفهمي خودشو لوس مي کرد گفت : تو مي توني کمکم کني ؟
بچه زل زد به ستاره و بعد از چند ثانيه گفت : من کمکت مي کنم . و رفت .
اين که کجا رفت زياد مهم نيست ولي چيزي که مهمه اينه که وقتي برگشت يه مداد سياه رنگ توي دست راستش بود . بعد درحاليکه سعي مي کرد هيجان زيادشو پنهان کنه به ستاره گفت که چشماشو ببنده ! وقتي ستاره چشماشو بست ، بچه ي قصه ي ما ستاره رو رنگ کرد . اونم رنگ سياه !
مطمئنا اين بهترين کاري نبود که مي تونست انجام بده ، اما ، خب ديگه، اون هنوز يه بچه بود !
کارش که تموم شد به ستاره گفت که چماشوباز کنه و توي آينه ، يه نگاهي به سرو شکل تازه ش بندازه .
ستاره ، با دستپاچگي نگاهي توي آينه انداخت و بعد از خوشحالي فرياد کشيد !!
گفت : اوه ، باورم نمي شه که اين من باشم ...
بچه پرسيد : راضي هستي ؟ منظورم اينه که الان خوشحالي ؟
ستاره با هيجان گفت : خوشحالم ؟ دارم بال در ميارم !! از تو ممنونم !!
بچه گفت : تنها اشکالش اينه که ديگه ديده نمي شي !
ستاره انقدر خوشحال بود که انگار اصلا حرفهاي بچه رو نمي شنيد . همينطور سرسري گفت : مهم نيست ! اصلا برام مهم نيست ! چيزي که مهمه اينه که من يه ستاره ي منحصر به فردم و هيچ ستاره اي شبيه من نيست ! و شروع کرد از خودش تعريف کردن !
در اينجا بچه ي قصه ي ما يه کم ديگه به ستاره نگاه کرد و بعد راه افتاد که بره و بخوابه . در حقيقت اون ديگه ستاره رو نديد . يعني هيچکس ديگه اون ستاره رو نديد .
بچه ي قصه ي ما هنوز که هنوزه به اون ستاره فکر مي کنه . راستش هنوز نمي دونه کار خوبي کرده يا نه! البته اون الان ديگه بزرگ شده . براي خودش کار و زندگي و خانواده داره .اون همه چيز داره . اما فکر ستاره هه راحتش نمي ذاره ! ولش نمي کنه ! و اون همش آه مي کشه !
نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385 ساعت 13:14 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( داستانک ) | لینک ثابت
يكي بود يكي نبود. اون بالاها ، روي يه ابر سفيد ، شاهزاده خانومي خونه داشت. شاهزاده خانوم نگو گل نركس، گل سرخ. لپها گلي ،عين آلاله. صورت سفيد مثل گل ياس. چشماش مست ، مثل گل نرگس . اما طفلكي تنهاي تنها بود. تك و تنها ميون قصر ابري مي نشست و ستاره ها رو تماشا ميكرد. دلش فقط به ستاره ها خوش بود. آرزو داشت يه روز قصر ابري رو پر كنه از ستاره هاي قشنگ و پر نور. ولي فقط شاهزاده خانوم نبود كه ستاره ها رو دوست داشت. اون پائين ها، اونجا كه اسمش زمين بود ، يه پسر كاكل به سر هم بود كه وسط خاك و خاشاك مي نشست و وقتي ستاره ها به حرير سياه آسمون سنجاق مي شدن، با حسرت به اونها كه خيلي دور بودن نگاه ميكرد و تو دلش آرزو ميكرد كه روزي مالك يكي از اون ستاره ها بشه.
يه روز كه آسمون اخمو و كسل بود و مثل هميشه آروم آروم چرخ گردونش رو مي چرخوند و به اين طرف و اون طرف هم نگاه ميكرد يه دفعه چشمش افتاد به شاهزاده خانوم كه لبه ابر سفيد نشسته بود و از درد تنهايي هاي هاي گريه ميكرد و اشك هاش مثل مرواريد غلتان مي ريخت پائين ، جلوي پاي پسر زمين. پسر اين طرف و اون طرف رو نگاه كرد . اما ندونست كي مرواريد غلتان مي ريزه. آخه اونجا ، توي اون كوه و بيابون كسي اون همه مرواريد درخشان كه نداشت. باور هم نمي كرد اين مرواريدا اشك چشم دخترك زيباي قصر ابري باشه. اما وقتي چشم انداخت و سايه شاهزاده خانوم رو ديد ، فهميد كه اين مال همون شاهزاده خانوم ابري كه لبه ابر نشسته و سايه ش افتاده نزديك پسر، روي زمين. حالا ديگه دل پسر زمين پر مي كشيد براي شاهزاده خانوم و قصر ابري. دور خودش ميچرخيد و بالا و پائين مي پريد و آرزو ميكرد كه روزي پاش برسه به اون بالا ، كنار دختري كه صاحب اين مرواريد هاي قشنگ بود. آسمون با ديدن اون دو نا خنده ش گرفت. اونقدر خنديد تا كه دلش باز شد و برق درخشان تاج طلاييش به زمين رسيد. اون وقت به اذن صاحب عالم ، وقتي باد صبا راهي بود كه ستاره هر كس رو به خودش بسپاره، ستاره پسر زمين رو هم به باد سپرد تا به پسر زمين برسونه و اون رو با خودش بالا بياره. باد صبا رفت و رفت تا به زمين رسيد پيش پسر. اونجا كه رسيد ، هي چرخ زد و هو كشيد تا پسر زمين همراهش بشه. پسر كه سخت دلش گرفته بود و با سر و روي سياه از وسط خاك و خاكستر خودش رو بيرون مي كشيد، جستي زد و سوار بر باد صبا ، به طرف بالا رفت. همان طور كه بالا مي رفت، گيج و منگ پائين رو تماشا مي كرد. زمين را مي ديد كه هي كوچيك و كوچيكتر مي شد، اونجا كه ديگه از پيش چشمش محو شد. باد صبا پسر را از بالاي دريا گذراند، از سر كوه ها رد كرد، وسط حوضچه ابري لكه ها و خاكستر هاي تنش رو شستشو داد و لباس ابري به تنش كرد و بعد هم ستاره درشت و براقش را به دست خودش سپرد. انوقت پسر رو كه حالا زيبا و خوشرو شده بود از كنار رعد و طوفان عبور داد و به قصر ابري رساند . همونجا كه شاهزاده خانوم زير بوته گل سرخ به خواب رفته بود. پسر زمين تا چشمش به صورت زيباي شاهزاده خانوم قصر ابري افتاد، يه دل نه صد دل عاشقش شد. بيچاره ديگه دل تو دل نداشت. شاهزاده خانوم كه چشم باز كرد و پسر دلباخته زميني رو ديد، با اخم نگاش كرد و پرسيد: تو ديگه كي هستي؟ اينجا چيكار داري؟
پسر زمين جواب داد: با باد صبا از زمين اومدم تا اشك چشم شما رو بگيرم.
شاهزاده خانوم مرواريد كه كمي غرور داشت دستي به تاج مرواريد روي سرش كشيد و پيش خودش گفت: عجب جوون برومندي!چقدر زيبا! زميني و انقدر زيبا؟! اما اصلاً به روي خودش نياورد. همونطور اخم كرده و مغرور رفت روي تخت نشست و گفت: حالا كه اومدي بايد تحت فرمان من باشي. ميخوام برام ستاره جمع كني. دلم ميخواد اينجا پر بشه از ستاره هاي قشنگ. اگه برام ستاره بياري ، اونوقت بهت اجازه ميدم ستاره ت رو پيش سوگلي ستاره هاي من بذاري.
پسر عاشق پيشه زمين پيش پاي شاهزاده خانوم به زانو در اومد و گفت: هرچي شاهزاده خانوم اراده كنن اطاعت ميكنم. حتي اگه جونمو بخوان.
با اين حرف دل شاهزاده خانوم كه مثل برگ گل نازك بود ، نرم نرم شد و لباش مثل غنچه گل سرخ از هم باز شد و خنديد و بعد ار اون هردو با هم يار شدن. ديگه هيچ كس و هيچ چيز نمي تونست اين دو دلداده رو از هم جدا كنه. پسر زمين قصر ابري رو پر كرده بود از ستاره هاي قشنگ ، همونطور كه شاهزاده خانوم دوست داشت. اون هر وقت اراده مي كرد ، پسر زمين سوار بر نسيم ، از اين سر تا اون سر مي رفت و از گنجه آسمون ستاره هاي درخشان را جمع مي كرد و براي شاهزاده خانوم مي آورد. اما تو اون وسط ، بعضي ها هم بودن كه چشم ديدين خوشبختي اين دو تا رو نداشتن. دلشون مي خواست هر طور شده قصر ابري با تمام ستاره هاش مال اونا بشه.
شاهزاده خانوم و پسر زمين بايد خودشون مواظب ستاره هاشون مي شدن تا طوفان و رعد كه يه لشكر هم همراهشون بود، مالك ستاره هاشون نشن. اونا مي خواستن ستاره ها رو به چنگ بيارن. به پسر زمين و شاهزاده خانوم حسودي ميكردن. اما تا پسر زمين بيدار بود كه جرات نداشتن به قصر ابري نزديك بشن. براي همينم نشستن و نقشه كشيدن. وقتي كه پسر زمين و شاهزاده خانوم هر دو خواب بودن و داشتن خواب ستاره هاشونو ميديدن، طوفان باد سياه رو فرستاد به قصر ابري ، تا اون دوتا ستاره درخشان رو كه سوگلي ستاره ها بودن و كنار هم مثل ماه و خورشيد ميدرخشيدن و قصر ابري رو روشن مي كردن، بدزده و با خودش بياره. باد سياه آروم آروم از بغل گوش هر دو رد شد و اول تو گوش هر دو رو با گرد سياهش پر كرد تا كه چيزي نشنون و بعد اونقدر گرديد و چرخيد و گرد سياه به قصر ابري و ستاره ها پاشيد تا اون دوتا ستاره رو از جا كند و با خوشحالي به چنگ سياهش گرفت. طوفان تا چشمش به ستاره ها افتاد ، چنان خنده اي كرد كه قصر ابري لرزيد. رعد هم فوراً پريد بر سينه آسمون نشست و شروع كرد به خنديدن. باد سياه ستاره پسر زمين رو كه از كنار ستاره شاهزاده خانوم كنده بود پرت كرد پائين و ستاره شاهزاده خانوم رو هم به طوفان سپرد تا توي پنجش پنهان كنه.
شاهزاده خانوم وقتي چشم باز كرد و غافل از همه جا سراغ ستارش رو گرفت ، طوفان غرش كنان به قصر ابري اومد و گوش شاهزاده خانوم رو پر كرد كه كار پسر زمين بوده و اون ستاره ها رو برداشته و به رعد هديه كرده تا بارون بگيره و لكه هاي تنش رو با اون پاك كنه. رعد هم كه هنوز روي سينه آسمون نشسته بود از اون طرف برقي زد و قاه قاه خنديد. شاهزاده خانوم كه كمي زود باور بود ، به خيالش او برق نور ستاره ها بوده. اين شد كه گول حرفاي طوفان و خنده هاي رعد رو خورد و از دست پسر زمين غضبناك شد. بيچاره پسر زمين كه تازه بيدار شده بود ، هر چي گريه كرد ، زاري كرد كه كار من نبوده به گوش شاهزاده خانوم نرفت كه نرفت. چون گوشش پر بود از گرد سياه و غرش بلند طوفان. و بعد هم همونطور كه هاي هاي گريه ميكرد پسر زمين رو از اون بالا انداخت پائين. پسر سقوط كرد و ستارش سرگردون و معلق مونده بود تا خودش هرجا بخواد بره.
پسر افتاد ، تنش زخمي شد و دلش هزار تيكه. انوقت طوفان قاه قاه خنديد و شاهزاده خانوم رو اسير خودش كرد و قصر ابري و هرچي ستاره توش بود به اختيار خودش گرفت.پسر زمين همونطور افتاده بر ميانه كوه و لبه دره مي ناليد و با گريه و ناله و فغان به ستاره ش كه بي نور شده بود و سرگردون و معلق مونده بود نگاه ميكرد . اول كه تكون خورد چيزي نمونده بود پرت بشه تو پرتگاه، اما يك دفعه كه نگاش به ته پرتگاه افتاد به خودش لرزيد . بعد يواش يواش با كمك نسيم سحر از لبه پرتگاه كنار رفت و خودش رو به طرف بالا كشيد. طفلي دلش شكسته بود. از درد زخم تنش ناله مي كرد و به خودش مي پيچيد، ولي هنوز هم در خيال قصر ابري بود و شاهزاده خانوم.
روزها گذشت و گذشت تا كه روزي يه پري از اون طرف كوه هاي بلند ، از طرف درياها ، از سمت دشتهاي بهاري سر رسيد. پري پر و بالي داشت مثل طلا قشنگ ، با چشماي درشت و سياه و نگاه مهربون و دلربا. هر وقت گل لبهاش به خنده باز ميشد ، عطر گلهاي بهاري در هوا مي پيچيد. پري مهربون وقتي چشمش افتار به صورت معصوم پسر زمين كه هنوز از درد مي ناليد ، دل نازكش به درد اومد و دلش پر شد از محبت اين پسر. بعد هم پيش رفت و پسر رو صدا كرد و اونو رو بال خودش گرفت. باد صبا هم به ياري اومد و هوكشان اونا رو بلند كرد. پري مي خواست پسر رو با خودش به دشت بهاري ببره. به دشت گل سرخ.
همونطور كه مي رفتند ، پري با گوشه اي از پرهاي نرم و زرينش زخم هاي تن پسر رو نوازش مي داد و مرهم مي گذاشت و قطره قطره شهد گل به كام پسر ميريخت. پسر زمين هنوز هم در خواب و خيال شاهزاده خانوم بود. بر بال پري بود و ميرفت اما چشم و دلش به قصر ابري بود و شاهزاده خانوم كه با هزار آه و اشك و حسرت چشم به دنبال پسر زمين داشت. شهد شيرين گل رو مزه مزه ميكرد و باز هم در خيال قصر ابري بود و شاهزاده خانومي كه ستاره هاش بي فروغ شده بود و خودش هم اسير پنچه طوفان. پسر چشم بر هم گذاشت و چنان مست خيال بود كه منگ و مدهوش روي بال خسته پري تلو تلو مي خورد و بر بال لطيفش پنجه مي كشيد و تن نازكش رو مي آزرد. حتي يكبار نزديك بود سر بخوره و پائين بيفته ، اما پري مهربون حفظش كرد و باز همنطور جلو رفت و پر كشيد تا كه زودتر به دشت بهاري برسن.
تا اينكه بلاخره وقتي پري اوج گرفت و از قصر ابري دور شدن و از زير سايه ابرهاي تار گذشتن، چشم پسر زمين باز و روشن شد و ديد كه از قصر ابري دور شده و از مه تار ابرهاي خاكستري گذشته. بالاي سرش رو نگاه كرد كه آسمون پر ستاره بود. به ستاره خودش نظر انداخت كه دوباره نور گرفته بود و مي درخشيد. پائين رو ديد كه درياي آبي موج مي زد. دست كشيد به تن و بال نرم پري و لبش به خنده باز شد. اونوقت با دلي پر از شوق ، بر تن گرمش تكيه كرد. به روبرو ، به پيش چشمش نظر انداخت ، به همونجايي كه ميرفتن. ديگه تا رسيدن به دشت گلهاي سرخ راهي نمونده بود. گل هايي كه غنچه كرده بودن. اونجا بهار بود، هميشه بهار بود و دل پسر پر مي كشيد براي دشت گل شرخ براي غنچه ها و به نفس كشيدن عطر بهار.
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ساعت 7:54 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( داستانک ) | لینک ثابت
چهار شمع به ارامی در حال سوختن بودند. محیط انچنان ارام و بی صدا بود
که می شد به صحبتهایشان گوش داد.
اولی گفت: من " صلح" هستم. کسی نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگاه دارد
من مطمئنم که خاموش می شوم .
لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت وخاموش شد .
دومی گفت: من " ایمان" هستم . وجود من ضروری نیست. پس چندان مهم نیست
که من روشن باقی بمانم.
سخنش که به پایان رسید . نسیم ملایمی وزید و ان را خاموش کرد.
شمع سوم با ناراحتی گفت:
من " عشق" هستم من توان روشن ماندن را ندارم . مردم مرا به کناری نهاده اند
واز اهمیت من بی خبرند . انها حتی فراموش می کنند که به کسی که به ایشان از
همه نزدیکتراست عشق بورزند .
زمانی طول نکشید که اونیز خاموش شد.
ناگهان کودکی وارد شد و با دیدن سه شمع خاموش گفت: چرا شما خاموش هستید؟
شما باید همه روشن باشید و سپس به ارامی شروع به گریستن کرد .
در این لحظه شمع چهارم گفت: نترس تا زمانی که من هنوز می درخشم می توانم
می توانیم شمع های دیگر را نیز دوباره بیفروزیم .من "امید" هستم.
بدین ترتیب همه ما دوباره می توانیم روشن باقی بمانیم .
امید * ایمان* صلح * عشق
کودک با چشم های درخشان شمع امید را برداشت و با ان شمع های دیگر را روشن کرد .
نور امید نباید هیچگاه از زندگیتان بیرون رود .

نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385 ساعت 15:36 توسط حسین صدرایی
[ ] | مطالب مرتبط ( داستانک ) | لینک ثابت
آمار و امکانات ...